نگاهی به فیلم سرگذشت عجیب بنجامین باتن
اطلاعات فیلم:
نام فیلم: سرگذشت عجیب بنجامین باتن (The Curious Case of Benjamin Button)
کارگردان : دیوید فینچر (David Fincher)
نویسنده: اریک راث (Eric Roth)، رابین سویکورد (Robin Swicord)
بر پایه داستان کوتاه اثر اف. اسکات فیتزجرالد
بازیگران : برد پیت (Brad Pitt) ، کیت بلانشت (Cate Blanchett)، تیلدا سوینتون (Tilda Swinton) ، ترجی هنسون (Taraji P. Henson)، جیسون فلمینگ (Jason Flemyng)
موسیقی: الکساندرا دس پلات (Alexandre Desplat)
فیلمبردار:کلودیو میراندا (Claudio Miranda)
توزیعکننده: پارامونت پیکچرز (Paramount Pictures) ، برادران وارنر (Warner Bros)
محصول: 2008 آمریکا
داستان فیلم:
در آگوست سال 2005 که طوفان کاترینا، آمریکا را در مینوردد، پیرزنی به نام دیزی در بیمارستانی در نیواورلئان بستری است. او که به سختی صحبت میکند، از دخترش کارولین میخواهد دفترچهخاطرات مردی بهنام بنجامینباتن را برایش بخواند. بنجامین خاطراتش را با نقل داستان ساعتساز نابینایی آغاز میکند که در کارش خبره بوده است. او پسرش را در جنگ جهانی اول از دست میدهد . او از غصه فقدان فرزندش، ساعتی میسازد که عقربههایش بر خلاف جهت عقربههای ساعتهای دیگر میچرخید. در میان بهت همگان، او اعلام کرد کاش زمان به عقب بازگردد و فرزندان کشتهشدهی ما در جنگ، به آغوش خانواده بازگردند. بنجامین بعد از نقل این داستان، داستان زندگی خود را با این جمله شروع میکند: « در شرایطی غیرعادی به دنیا آمدم.» بنجامین در روزی به دنیا آمده است که مردم پایان جنگ را جشن گرفتهاند. مادرش به هنگام تولد او فوت میکند و پدرش توماس باتن – صاحب صنایع دکمهسازی- هنگامیکه کودکش را در گهواره میبیند با شمایل پیرمردی 87 ساله روبهرو میشود. او آنقدر ناراحت می شود که کودک را برمیدارد و درمیان شلوغیهای جشن پایان جنگ، بر پلههای یک آسایشگاه سالمندان، میگذارد و میگریزد. پرستار آسایشگاه که زنی سیاهپوست با نام کوئینی است، کودک را مییابد و به همه میگوید که این فرزند خواهرش است و سرپرستی او را میپذیرد. روال زندگی این کودک برعکس روال متداول زندگی انسانهاست. این کودک، هرچقدر به سنش افزوده میشود، جوانتر میشود.
دردوازدهسالگی، هنگامیکه کمرش مانند پیرمردها خمیده است، با دخترکی به نام دیزی آشنا میشود و با او همبازی میشود. چند وقت بعد، بهطور اتفاقی، کاری در کشتی مایک پیدا میکند و آسایشگاه را ترک میکند اما به هر سفری که میرود، برای دیزی کارتپستال میفرستد. در اینجا زنی که بر تخت بیمارستان بود، کارتپستالها را به دخترش کارولین نشان میدهد و کارولین میفهمد، دیزی خاطرات بنجامین، مادر اوست.
مایک، بنجامین را به بار و فاحشهخانه میبرد و برای اولینبار، بنجامین در سنین پیری، بالغ میشود! در بار، توماسباتن بنجامین را میبیند و با او گپ میزند. او متوجه میشود که بنجامین فرزند اوست.
در یکی از سفرهایش با مایک به روسیه، در هتل با زنی به نام الیزابت آشنا میشود. شوهر الیزابت، جاسوس دولت انگلستان است و به همسرش بیتوجه است. این سبب میشود رابطهعاطفی بین بنجامین و الیزابت شکل بگیرد؛ آنهم نیمهشب در لابی هتل!
در این برههزمانی، ژاپنیها به پرلهاربر حمله میکنند و دولت آمریکا وارد جنگ میشود. بنجامین هم همراه مایک و خدمه کشتی، به نیرویدریایی میپیوندند. مایک در نبردی با یک زیردریایی آلمانی کشته میشود و بنجامین به خانه باز میگردد. توماس باتن بهانهای ایجاد میکند تا دوباره با بنجامین گپ بزند. او به بنجامین میگوید که پدرش است و او وارث کارگاه دکمهسازی است. بنجامین به دنبال دیزی میگردد. میفهمد او عضو یک گروه رقص در نیویورک است. به دیدنش میرود اما درمییابد که برای خوشبختی دیزی، باید از زندگیاش بیرون رود.بعد از مدتی با خبر میشود که دیزی تصادف کردهاست و در بیمارستان بستری است. بعد از مدتی کشمکش، آنها تصمیم میگیرند زندگی مسترکشان را آغاز کنند. دیزی هم کلاس رقص راه میاندازد. در این شرایط دیزی میفهمد که باردار است. فرزند بنجامین و دیزی متولد میشود درحالی که بنجامین روزبهروز جوانتر میشود و به دوران نوجوانی خود نزدیک میشود. بنجامین از ترس اینکه مبادا همسن کودکش شود و برادر دخترش بشود! ، آنها را ترک میکند. بعد از سالها دلش برای دیزی و کودکش تنگ میشود. او دخترش را میبیند که تقریبا همسن خودش است و با پدرش و دیزی به گردش میرود. بنجامین آنها را ترک میکند .
بعد گذشت چند سال، به دیزی خبر میدهند که کودکی بهنام بنجامین را پیدا کردهاند. بنجامین دیزی را به یاد نمیآورد اما دیزی سرپرستی او را به عهده میگیرد. بعد از مدتی، بنجامین در حالی که نوزادی کوچک شده است، در آغوش دیزی جان میسپارد. زندگی بنجامین بهپایان میرسد و دیزی بر تخت بیمارستان چشمهایش را میبندد. طوفان کاترینا همهجا را در برگرفتهاست و همه چیز را با خود میبرد حتی ساعتی که آن ساعتساز نابینا ساخت!
تحلیل فیلم:
“ای کاش زمان به عقب باز می گشت تا پسرهایی که به جنگ رفتهاند، بازگردند و کشاورزی کنند. ای کاش پسر من هم بازگردد…” این دیالوگ ساعتساز نابینا، خط اصلی آخرین فیلم فینچر است. بازگشت زمان به عقب و تصحیح رونداتفاقات جاری، رویایی بوده است که همواره در شرایط نامتعادل روحی ، ذهن انسان را درگیر میکند و چون خود را در برابر شرایط جاری ناتوان احساس میکند، رویای تغییر علل این رخداد را در سر میپروراند. آن ساعت ساز نابینا، با ساخت ساعتی که جهت عقربههای آن معکوس بود، واکنشی نسبت به فقدان پسرش نشان داد. این مسئله، صرف یک واکنش روحی نیست، بلکه دغدغهای مشترک میان فلاسفه و فیزیکدانها است. در همین راستا رنه بارجاو (René Barjave)، نویسنده فرانسوی، در سال 1943 در کتاب “مسافر بی مقصد” پارادوکسی را مطرح کرد که به “پارادوکس پدربزرگ” مشهور گشته است. این پارادوکس فرض را بر آن گذاشته است که شما بتوانید به گذشته سفر کنید و در آن زمان پدربزرگ فعلی خود را قبل از آشنایی با مادربزرگتان بکشید! حال شما دیگر نمیتوانید وجود داشته باشید که بخواهید به گذشته سفر کنید و پدربزرگتان را بکشید!!! لذا سفر به گذشته امری محال است.استفان هاوکینگ در این باره میگوید: ” اگر سفر به گذشته امری محال نباشد و فقط به دلیل محدودیتهای تکنولوژی قابل انجام نباشد، پس چرا ما تا به امروز مسافرانی از آینده ملاقات نکردیم!!!” در برابر این پارادوکس، پاسخهایی مطرح شده است . یکی از این دسته پاسخها، بحث عدم تغییر در رخدادها و وقایع گذشته است. گروهی معتقدند که مسافرزمان آینده، توانایی کنشی در زمان گذشته را ندارد و گروهی دیگر بر این باورند که مسافر زمان آگر کنشی هم نشان دهد، سرنوشت واکنشی به او نشان میدهد که نتیجه این کنش و واکنش ، تغییری در آینده نخواهد گذاشت. به عنوان مثال ، وقتی شما به پدریزرگتان در گذشته را هدف اسلحه خود قرار میدهید یا اسلحه معیوب میشود و یا پدربزرگتان از آن واقعه جان سالم به درخواهد برد و آینده هیچ تغییری نخواهد کرد. با این پاسخ، آن ساعتساز نابینا اگر هم با عقربههای ساعتش به گذشته بازگردد ، باز پسرش کشته خواهد شد و او هیچ کاری نمیتواند بکند. اینکه از آینده خبر داشته باشی و نتوان گذشته را تغییر داد و فقط شاهد آن باشیم، عذابی است که برای هیچکس قابل تحمل نخواهد بود.
اف. اسکات فیتزجرالد در داستان کوتاهی ایده دیگری را مطرح میکند. او بازگشت به گذشته را در راستای آینده قرار میدهد و روند زندگی انسان را معکوس فرض میکند. او فرض میکند اگر با تجربیات و دانستههای آینده، در زمان گذشته قرار بگیریم، چقدر توانایی تصحیح عملکرد و وقایع را خواهیم داشت. فینچر ، سعی کردهاست این امر را در پیری جسمانی شخصیت فیلمش “بنجامین” نشان دهد.بنجامین “عقلپیری” را ندارد و بسان کودکی است که دچار عارضه جسمانی پیری شده است. بنجامین به لحاظ عدم آگاهی و تجربه از آینده، توانایی تغییر گذشته خود را ندارد و به عبارت دیگر او هم همه چیز را تجربه میکند تنها تفاوت بنجامین با بقیه روند معکوس کسب تجربه است و بر خلاف عرف جاری، او هرچه به کودکی خود نزدیکتر میشود، تجربیاتش افزون میشود. در ظاهر داستان بنجامین با آرزوی آن ساعتساز نابینا و داستان فیتزجرالد مغایر است و یک نوع دوگانگی در فیلم به چشم میخورد. اما به واقع اینگونه نیست! عقلانیت و شناخت بشر در کهنسالی ناشی از طی شدن فرایندی است که به آن “تجربه” میگویند و این برای هر فرد، شخصی و کاملا متفاوت است. این همان نظریه جان لاک ، فیلسوف انگلیسی قرن هفدهم، است. لاک بر این باور بود که انسانها چون لوح پاک و تهی از دانش پا به عرصه هستی میگذارند و هیچ دانش درونی و ذاتی ندارند بلکه هر آنچه میدانند از راه مشاهده و کسب تجربه بهدست میآورند. البته این نظریه لاک توسط فلاسفه مدرن با ایدههایی همچون “کودک شرور” مورد نقد قرار گرفتهاست که بحث خاص خود را دارد. فینچر در حقیقت به عقیده لاک پایبند است و “کسب تجربه” را تنها راه رسیدن به شناخت و عقلانیت میداند برای همین سعی میکند عقیده لاک را با آرزوی آن ساعتساز نابینا درآمیزد و روند کسب تجربه را معکوس کند. بدین صورت بنجامین در “زمان” برای “کسب تجربه” حرکت میکند اما روند جسمانی معکوسی دارد و از “زوال” به “قدرت” میرسد و با بدن و جسمی جوان به عقلانیت پیری میرسد . نمونه بارز این مطلب تکرار “تجربه مرگ عزیزان” در کودکی و نوجوانی است. بنجامین میگوید:”وقتی هفده سالم بود، دوستانم را یک به یک از دست میدادم”
ناهمگونی شرایط بنجامین با شرایط اطرافیانش، سبب پذیرفتهنشدنش در اجتماع میشود. او در برههای از زمان، هنگامی که در کنار معشوقهاش –دیزی- قرار میگیرد، او را پدربزرگ دیزی خطاب میکنند و در زمان دیگر، دیزی را مادربزرگ بنجامین میپذیرند! حتی در برخی موقعیتهای پیشپاافتاده برای دیگران – مانند کار در کشتی- بنجامین ناگزیر به اثبات خویش است. این ناهمگونی سبب میشود که هیچ تعاملی با جامعه برقرار نکند و محکوم به تنهایی شود. بنجامین در جایی میگوید:”در همه سنها تنها بودم” و در جای دیگر زمان آرامش خود را زمانی توصیف میکند که همه خوابند!
ظرفیتهای داستان، دیالوگها و چهرهپردازی فوقالعاده – که با بهرهگیری از تکنیکهای کامپیوتری صورتگرفتهاست- سبب شده است تا شخصیت پیچیده بنجامین ساختهشود و روال زندگیش و واکنشهایش به این روال، باورپذیر باشد. ابن امر سبب شدهاست تا توان نویسنده فیلمنامه و کارگردان معطوف شخصیت بنجامین شود و از پرداختن به شخصیتهای دیگر غافل شوند. به خصوص شخصیت مقابل ینجامین ، دیزی، از ساختار سستی برخوردار است و تقابل و رابطه بین این دو شخصیت عقیم بماند. دیزی، علاوه بر نقش مقابل بنجامین، روایت داستان را به عهدهدارد و و هر آنچه مخاطب از بنجامین میداند، قرار است روایت دیزی باشد درحالی که کارگردان با ایده کارتپستالهای بنجامین برای دیزی و دفترچه خاطرات بنجامین، روایت را به عهده خود شخصیت بنجامین میگذارد و حتی گوشهای از این روایت از زبان دیزی بیان نمیشود تا نقبی به شخصیت دیزی زدهشود. انگار دیزی لال است و یا در صحنه روایت حصور ندارد و دیزی باید از زبان بنجامین شناختهشود. همین امر سبب شدهاست که باورپذیری واکنشهای دیزی، زیر سوال رفتهاست. دیزی گاهی در نقش زنی هوسران قرار میگیرد و گاهی در موضع عاشقی کهنهکار و مخاطب نمیتواند تحلیلی از واکنشهای دیزی داشتهباشد.
برای پرداخت رابطه بنجامین با پدرش، هم به چند صحنه کوتاه اکتفاشدهاست که از ضعفهای بارز فیلمنامه است. پدر از ظاهر کودکش متنفر است و با وجود قولی که به مادر بنجامین میدهد، او را رها میکند. بر حسب تصادف ، بنجامین را در بار میبیند و حس پدریاش گل میکند. صحنه بعدی ، دیدار مجدد پدر و پسر و گفتن حقیقت به بنجامین است. پدر عنوان میکند بنجامین تتها وارثش است. دیگر پدر در زندگی او حصور ندارد و حتی فقدانپدر و ثروتش، هیچ تأثیری در بنجامین و داستانش نمیگذارد.
اریک راث، فیلمنامهنویس این اثر، تجربه خوبی در ارجاعات تاریخی در آثارش دارد. فیلنامه “فارستگامپ” مثال خوبی برای نشان دادن تبحر راث است اما در این این فیلم طولانی که به برههخاصی از زمان و به مکانهای خاصی اشارهمیکند، متن باید با تحولاتتاریخی آن زمان تطابق داشتهباشد. جریان جنگها و طوفان کاترینا مواردی هستند که انگار نتوانستند داستان شخصیت را با این وقایع هماهنگ کنند و انگار بنجامین از دور در جریان رخدادها و وقایع است. بنجامین به جنگ میرود اما انگار در جنگ شرکت نکردهاست. غیر از این اشارات ناقص، حتی به برخی وقایع مهم نظیر شورشهای نژادپرستانه در نیواورلئان، درآن برهه زمانی اشاره نشدهاست.
زندگی بنجامین باتن ، تصویر مکرر مرگ است که خودنمایی میکند. بنجامین در مؤانست با مرگ، تبدیل به انسانی خالی از احساسات شدهاست که هیچ آرزویی در سرنمیپروراند. لحظاتی که بنجامین معشوقش، پدرش و دوستانش را از دست میدهد، چهرهاش هیچ تغییری نمیکند و خیلی سرد با این مسائل کنار میآید و این وجه مهمی از شخصیتپردازی بنجامین است. تنها لحظهای که حسرت او نمایان میشود، وقتی است که دخترش را میبیند و حسرت میخورد که نمی تواند پدرش باشد. حسرتی که شاید برای هیچکس قابل درک نیست. بنجامین اگر چه بلاهت فارستگامپ را ندارد اما سرگردانی و شناوربودنش را دارد؛ همچنان که خودش در ابتدای فیلم میگوید:” من مثل قایق شناورم!”
مربوط به موضوع های: سینما | بر چسب ها: سرگذشت عجیب بنجامین باتن ، دیوید فینچر ، اریک راث ، بازگشت زمان ، پارادوکس پدربزرگ ، مسافر زمان | 1 نظر »