داستان ناخدا و انگشتر و خدایی که همین نزدیکی است!

“فرزند خاک” قصه زنان جنگ است. زنانی که این بار از سایه درآمده اند و در متن داستان ، بار دراماتیک قصه را به عهده گرفتند. زنانی که برای خواسته خویش به نذر و نیاز اکتفا نمی‌کنند و قدم در جاده پر خطر می‌گذارند. “فرزند خاک” روایت زنان بدون مردان است. مردانی که هنوز چند ماهی از وصال نگذشته‌است، سلاح رزم به دست می‌گیرند و به سوی عقیده خود رهسپار می‌شوند. آنان در یک لحظه به آرزوی خود می‌رسند و این زنان هستند که یک عمر تاوان آن آرزو را می‌دهند.

بستر حوادث فیلم در مرزهای کردستان است. جایی که انگار سرزمین فراموش شدگان است. مردمانی دارد که به جای آن که اموراتشان را با قاچاق بگذرانند، با ” جستجوی جنازه ” می‌گذرانند. این هم از عجایب روزگار است که برای گذران زندگی به جستجوی مرده ها بپردازی. کودکانی دارد که در گذر بازی های کودکانه شان، به میهمان ناخوانده‌ای بر می‌خورند مانند مین و خمپاره و هزاران ادوات جنگی عمل نکرده و کودکان بی خبر از قواعد و خصومت های جنگ سالاران، به بازی آخر خویش می پردازند.بستگان این کودکان، دستاویزی ندارند جز ناله و سوز و گریه. این است میراث جنگ و جنگاوری برای مردمی که هیچ جنگی را انتخاب نکرده‌اند. “فرزند خاک” کوشیده است تصویری از آن سرزمین و آن مردم برای مخاطبات خود به نمایش بگذارد.

این قصه، قصه قنات است یا قصه عشق ؟ (1)

فیلم ” مینای شهر خاموش” از معدود فیلم های چند سال اخیر سینمای ایران است که به ” انسان ها ” و ” روابط انسانی” می پردازد. قصه حدیث دل انسان هایی است که در بازی روزگار از رویای خویش دورافتاده اند و گذر زمان نتوانسته است آتش دل آنها را خاکستر کند. قصه آنهایی که با تک تک خشت ها و سنگ های شهر خویش ، خاطره دارند . زلزله ها ، خشت ها را در هم می کوبد اما چه چیزی می تواند خاطره های حک شده را از ذهن ها بزداید؟

داستان روایت عشق سه نسل مختلف را به تصویر می کشد. نماینده نسل اول، قناتی است. دوست صمیمی قناتی با معشوق او ، ازدواج می کند و قناتی به خاطر قولی که به دوستش داده است، در عروسیش ساز می زند . قناتی با خاطره آن عشق، تا به امروز، تنها زندگی می کند. امروزی که هم دوست و هم معشوقش ، رخ در نقاب خاک کشیده اند و به قول قناتی، چه عشق ها که زیر این خاک خوابیده است.

نماینده نسل دوم، دکتر پارسا است که خاطره عشق روزگار نوجوانی ، هنوز پس از سال ها از خاطرش محو نشده است. پارسا تجربه زندگی با زنی دیگر را پشت سر گذاشته است اما هنوز در جستجوی دخترک زرتشتی به نام مینا آذربهرام، هم بازی دوران کودکیش، است.

نماینده نسل سوم ، ایرج بهرامی ، راننده بیمارستان، است. بهرامی با این که با نامزدش لاله ، در شرف ازدواج است، به تمامی خانم های کنار خیابان، اظهار ارادت می کند ! و به قول خودش: ” یک کارت می گیری 1500 تومن ، با 25 نفر دوست می شی!”

شما طلاق گرفتید، ما هم شفا گرفتیم! (1)

فیلم تلاش کرده است موقعیت متزلزل زنان در یک جامعه در حال گذار از سنت به مدرنیته را نشان بدهد. زنانی که در جامعه مدرن دوشادوش مردان برای زندگی تلاش می کنند ، در عین حال جامعه انتظار دارد وظایف سنتی خویش را هم انجام بدهد. به این امر، باورهای مذهبی هم اضافه شده است که نوک پیکان انتقادات این فیلم به سوی این مطلب است. این باورها است که از زن انتظار دارد در محیط کار مانند مرده ها باشد و در برابر شوهرش ، سرتاپا شور باشد. این دوگانگی سبب بروز اختلال شخصیت و افسردگی می شود . مریم در جایی با اشاره به این مطلب می گوید:”می روی سرکار، باید مواظب سر و وضعت باشی که رنگ و لعاب نداشته باشه، وقتی می آی خونه باید برای آقا سرخاب و سفیداب کنی!” حتی کارگردان ، پا از این فراتر گذاشته و باورهایی که به قانون راه پیدا کرده است ، را هم مورد انتقاد قرار می دهد. کارگردان محضری را نشان می دهد که مانند یک فروشگاه بزرگ است که برای ازدواج و طلاق ، شاهد اجاره می دهد و به قدری مشتری آن زیاد است که مریم مجبور می شود از بقالی دو تا شاهد به قیمت 10000 تومان اجاره کند!

کارگردان سعی کرده است جامعه اخلاق گرایی را به تصویر بکشد که مسئله جنسیت ، مهمترین دغدغه آنان است و پشت هر رابطه ، نگاهی جنسی نهفته است و به عبارت دیگر نظریه فروید را برای اوضاع و احوال جامعه کنونی ایران، مناسب می داند. دختری که تا دیروز تاکسی گیر نمی آورد، ، رئیسش به او بی توجه بود، حتی کودک همسایه او را می زند بعد از طلاقش ، همه چیز برعکس می شود. ده تا ماشین جلوی پای او ترمز می کنند، میز کارش پر گل می شود و مورد توجه مخصوص رئیسش واقع می شود و حتی کودک همسایه ، محکم او را بغل می کند. با دقت در رده های سنی افراد از کودک تا پیر، در می یابیم کارگردان سعی در تعمیم این مسئله به کل جامعه را داشته است. در واقع سعی کارگردان بر این بوده است که با اگزاژره در فرم و بیان، فساد اخلاقی را به صورت معضلی همه گیر نشان بدهد در حالی که جامعه امروز فراتر از ماجراهای این فیلم در منجلاب فساد غرق است.در جامعه ، این ماجراها ، بعد از طلاق رخ نمی دهد بلکه در هر لحظه از حضور اجتماعی یک خانم، احتمال رخ دادن دارد و دیگر تاهل، امنیت خاطری برای او محسوب نمی شود!

آیین بهانه است. شما برای غارت کمر بربسته اید(1)

در مواجهه با متون کهن باید یک نگاه تازه داشت که مسئله کهنه برای مخاطب امروزی کاملا مطرح باشد و دغدغه های خود را در آن ببیند و چرایی خود را از انتخاب این متن از عهد قدیم ، بازیابد.کارگردان دو رویکرد در اینجا دارد. نخست بحث تطابق زمانی است. بستور در آغاز نمایش گره گشایی می کند و خطاب به مخاطب می گوید:” این رویداد از آن بود که همه جا تباهی بود و همه کس تبهکار ” و در جای دیگر زریر خطاب به فرستادگان ارجاسب می گوید:” آیین را پذیرفتیم برای داد و راد و راستی. اینک بیداد نپذیریم که کسی برما اندرز کند و آیین ما خوار دارد و بر خاک ما بزرگی کند . شما ریگزارنشینانید که مادرانتان کینه و خشم و شهوت زاده اند. بنگرید که چگونه دیو به دست یزدان نابود می‌شود.” و همچنین می گوید:” آیین بهانه است. شما برای غارت کمر بربسته اید. “. در صحنه ای دیگر، جاماسب خطاب به گشتاسب می گوید:”دروغگویی بزرگترین بزهکاری است. مرا بکشید ای بزرگ، اما راستی را نه! ” همچنین هنگامی که کسی از لشگر به کین خواهی زریر به میدان نمی رود و بستور هفت ساله اصرار دارد به میدان برود، روح پدر به او می گوید:”به این یلان بگو شما مردمید نه دیو، به خون ریخته چون گوسپندان، خموش منگرید” که تمامی این دیالوگ ها هانشانه هایی برای مخاطب است که به تطابق زمانی برسد.

رویکرد دوم ، دیدگاهی است که نسبت به مقوله رزم و نبرد بی هیچ تعلق به زمانی خاص ، بیان می کند. آنجا که زریر خطاب به بستور خردسال، میدان نبرد را این گونه توصیف می کند: ” تیغ است که تیغ می شکند، مرد است که مرد می کشد، مرگ است که مرگ می زند. آنجا بازی مرگ است و نیستی. هشیارانه در کار مرگ می مانی که چه پادشاه سنگدلی است. ” در جایی دیگر، جاماسب فرجام نبرد را چنین می گوید:”فردا این دو دسته فرو کوبند، دلیر به دلیر، گراز به گراز، بس مادر پسردار بی پسر، بس پسر بی پدر، بس پدر بس پسر، بس برادر بی برادر، بس زن شوی مند که بی شوی شوند “و بستور این کودک خردسال آن ساعت، با مرگ هر سردار ایرانی، ده بهار پیر می شود و به قول خودش ” در گرداب آیین و جنگ، زندگیم به شتاب است” ؛ در ساعات پایانی جنگ ، پیری است که به تجربه های پدر رسیده است. :” من، من بستور، بامداد، کودکی بودم بازیگوش و این شامگاه مردی سالخورده که هشت بهار عمر کرده است بی آن که بتواند کودکی کند یا این که دستش در بافته خوش زنی باشد ، او در هیچ زمینی ، دانه ای نکاشت و در هیچ دشتی درختی نکاشت و هیچ خانه ای نساخت و هیچ دانشی نیاموخت جز پیکار و جنگ. کجاست زندگی بربادرفته؟ من چه یافتم؟ با این همه رنج بیهوده، آیا من سزاوار زیستنی دگر نبوده ام؟ ”

با دقت در مونولوگ قبل، درمی یابیم که کارگردان به جای نگاه حماسی به قهرمانش، دستاورد او را پوچ می شمارد و سیره او زیر سوال می برد و آخرین ضربه را به قهرمانش وقتی می زند که بستور نقلی از پدرش می آورد:” پدرم زوزی گفت برای به دست آوردن چیزی که تا کنون نداشتی، باید کسی شوی که پیشتر نبودی! ” و بدین صورت دستاورد تمامی جنگ ها و ستیزها ، بی مهر زمانی خاص، به تصویر کشیده می شود. در همین راستا، کارگردان ، در پایان نمایش کودکی امروزی با تفنگ اسباب بازی ، به روی صحنه می آورد که در جستجوی پدرش است و با این صحنه ، تعلق به زمانی خاص را از بین می برد و یا پیوندی با امروز برقرار می کند که در هر صورت تکرار مکررات است و مخاطب را ناتوان از تطابق زمانی فرض می کند.