در هزارتوی مرگ

مقوله مرگ و نیستی، دغدغه‌ای است که از انسان‌های اولیه تا بشر امروز با آن درگیر بوده‌اند و همواره با هراس با آن دست و پنجه نرم‌کرده‌اند. نمایشنامه‌ “مهمانسرای دو دنیا” سعی کرده‌است به این موضوع کهنه، رویکردی تازه داشته باشد. عدم دستیابی انسان به شناخت علمی در این حوزه، سبب شده است که بازار تصورات،و رویاها را در این‌باب ، پرخریدار کند.
ديكشنرى دكتر جانسن در تعريف مرگ مى نويسد مرگ آن است كه نفس بدن را ترك كند. اگر برای نفس ، قابلیت حرکت در نظر بگیریم، پس در اصطلاح فلسفی، نفس جوهر است و نه خاصیت و ويژگى چيزى ديگر. گویا اشمیت نیز در این نمایشنامه این عقیده را مبنای کار خود قرار داده‌اند و برای نشان دادن “قابلیت حرکت” نفس، از یک آسانسور به صورت نمادین استفاده‌کرده است تا بتواند حرکت نفس را نشان بدهد. در حقیقت با تاملی‌کوتاه در این حرکت، توانسته‌است ایستگاهی بین دو دنیا فرض‌کند که این خود مستلزم پذیرش فرض دیگری مبنی بر وجود دو دنیای متمایز از هم است تا حرکت و انتقال بین این دو قابل تصور باشد. دنیای پس از مرگ و یا حیات پس از مرگ، موضوعی است که فلاسفه به دلیل ناتوانی انسان از اثبات آن ٰ، سعی کرده‌اند از زاویه‌های دیگر به آن نگاه کنند. به عنوان مثال کانت وجود حیات پس از مرگ را یکی از پایه‌های اساسی فلسفه اخلاق می‌داند.

در هزارتوی یک رابطه زناشویی

در نمایشنامه ” خرده‌ جنايت‌هاي زن و شوهري ” دو دگرگونی و تحول را مورد بررسی قرار می‌گیرد. نخست شخصیت “ژیل” به عنوان یک نویسنده و روشنفکر مورد تحلیل قرار می‌گیرد. رویکرد ژیل به جهان پیرامونش ، بر پایه مفروضات ذهنی است نه واقعیات عینی….ضربه لیزا, ژیل را در شوک عجیبی فرو برد . سر او آسیب چندانی ندید بلکه شالوده ذهنی او صدمه خورد…..ژیل تمامی دنیای ذهنی خود را از دست رفته می‌بیند و سعی می کند خود را به جریان بازسازی لیزا بسپارد تا ببیند او چه خواهد ساخت. در این جدالی که به ترک کردن لیزا از آن خانه و بازگشت او انجامید, پایه استدلال‌های ژیل دگرگون شد و از ذهنیت به عینیت رسید.
تحول دیگری که در این نمایشنامه هستیم, دگرگونی در رابطه بین ژیل و لیزا به عنوان یک زن و شوهر هستیم. این دو یک زندگی عاشقانه را با هم آغاز کرده‌بودند و در ادامه آن به جایی می‌رسند که دست به جنایت می‌زنند. این هبوط برای یک زندگی عاشقانه فاجعه آمیز است.