6 پاسخ

  1. می خواهم که بگریم، بغض گلویم را دو دسته می فشارد، اشک در چشمانم حلقه زده است ولیکن نمی گذارم جاری شود، زیرا که می خواهم بر بر هر گلی چون تو شبنمی به میان بینم. نمی دانم آه سرد سکوتم چگونه می تواند دیوار شیشه ای مرا در هم بشکند و تو را با تمام وجودم فریاد بزنم و بی آلایش و پاک و ساده بگویم عاشقت هستم. درد من این است که تو دردم را نمی دانی و نمی دانی که چه دردیست و نمی دانی در لحظه های عاشقیم که در کوچه باغ های عشق پرسه می زنم چگونه به یادت هستم و لب هایم سرود عشق به تو را زمزمه می کنند و قلبم به یاد تو می تپد، در حالیکه تو نمی دانی نمی دانی نمی دانی نمی دانی. آه با آینه عشق بازی می کند. آه آینه که تو می دانی و شعر مرا خراب می کنی. آینه تو پاکی و زلالی عاشقت هستم که رو راستی. در این دنیای دروغ تو راستی.

  2. من هم نشسته ام در سایه خورشید. منتظرم، منتظر طلوع خورشید موافقم هست شب. ولی روز می آید می تابد خورشید بر دل های ما می کند روشن قلب های ما. آسمانی می شویم می رویم تا به خورشید سلامی عرض کنیم تا که خدایی شویم در سیر و سار تاریخ جاودانی شویم.

  3. مرا ببخش
    بخاطرِ فریادهایِ دیوانه وارم
    بخاطر بی اعتنایی به تو و خویشم
    مرا ببخش
    که هیچ چیز برایم باقی نماند
    الا تصویرِ بی رنگِ خاطرات
    که هر روز با من در سخن است
    وشب سر بر بالینِ من می نهد.
    مرا ببخش
    که هرچه داشتم اندک بود
    و نیرویِ من ناتوان برای خوشبختی تو
    شبانه هایِ غمگینِ مرا
    و ضجه هایِ فروخورده تو
    که در چشمانت موج می زد.
    بی رحمی یِ مرا ببخش
    می دانم زمان اندک است و
    تصویرِ گنگ من
    بر شیشه ی پنجره ذهن تو ماسیده
    زنگارهایِ زخم جانت را
    بر روحِ من حک کن
    درد سالهای بی مهری را
    بر من روا بدار
    واشکِ تنهاییِ روزها و شبهایت را
    چون سیلی ویرانگر بر من رها کن.
    اشک هایِ بی کسی را بر من ببخش
    مرا ببخش که بخشش تو
    به قدرِ تمامِ نیازهایِ من
    کافی ست و آینده ام را
    همچو نوری بی انتها روشنی می بخشد.
    مرا ببخش
    که به اندازه ذره ای
    شایسته این همزیستی نبودم
    درک بی ریایِ نبودنت
    حادثه ای ست تلخ
    که مرا از آن
    هیچ گریزی نیست.

    6/11/85

  4. من و ترديدهايم را گويي
    سازشي نيست
    که در انزواي خويش هميشه در جدالي بي هدف
    در ستيزم.
    مرا از آينده هيچ انتظاري نيست
    که حال را در کنکاش چنگال ام
    آزار دهم.
    ردّ تمام خاطراتم
    بر چهره چون جا پاي گرگي فراري
    در برف مانده از ايام نه چندان دورست
    و چشمانم در حسرت زلال شيشه ها
    سياه اشک مي گريد.
    مرا درياب اي بي رياي هميشه
    که در تشويش انتظار تو آمدني ست که فرداها
    از آن خالي ست.

    4/3/86

  5. تنهایِ تنها
    من صدایم رابرایِ تو
    کنار گذاشته ام ، زمزمه را
    در گلو برایِ خواندن نامِ تو.
    من نگاه ام را برایِ تو
    کنار گذاشته ام،تماشایم را
    در آینه ای به اندازه ی چهره یِ تو.
    من بوییدن را برای تو کنار گذاشته ام،
    شامه ام را به اندازه ی عطرِ تو در ذهنم حفظ کرده ام.
    من لبانم را برای همیشه یِ تو کنار گذاشته ام
    بوسیدنم را برایِ گونه هایِ تو .
    من قلبم را کنار گذاشته ام
    عشق ام را برایِ لمسِ ابدیِ بودن تو
    من تنهایی ام را به کناری گذاشته ام
    باتو بودن را در خانه ای
    به اندازه ی اشتیاق زیستن
    به انتظار نشسته ام.

    31/1/86

  6. سقوط

    هنوزاسم تو آرامش ست و مهربانی
    در پس نفرت بي دليل روزها و سالها
    انديشيدن به تو مضحک ترين اتفاق است.
    در لابلاي هزاران خيال و آرزو
    ترديد بي تو بودن و با تو بودن
    بي رحمانه روحم را مي جود.
    در کجاي لحظه ها خطا کرديم, نمي دانم
    نام تو دل انگیزترین حادثه ای ست
    که در ياد من خواهد ماند.
    تنهاي تنها بي نفرين تقدير و قسمت
    مانده بر صد راهه ي بی تصميم
    بي هياهو و بي جنجال
    در انتظاري بي معنا
    سقوط دهشتناک زمان را
    تجربه مي کنم.
    اما هنوز چيزي معما گونه
    در خيالم مي چرخد و هيچ تدبيري بر آن
    کارگر نيست.

    3/5/86

پاسخ دهید