آیا آفتاب میداند
آن نعرهی شبانه
بیتابیهای کدامین راندهشدهی ملکوت است
هنگامی که
با ناخنهایش
پوستهی خشک درختان را
به شهادت میگیرد
و این حس را
چه کسی میفهمد
بهتر از آن پسرکی که بر بالای آن آخرین پل
به سپردن جان خود
به روان آب میاندیشد
و یا شاید
دخترکی که
هق هق گرسنگیهای طفل گناه آلودهی خود را
میفهمد
درد
و باز درد
بشر نخستین
از رفاقت این یار دیرین
نالهها بر سنگها
نبشت
اما
هیچگاه سنگی نیافت
برای تراشیدن تندیس تنهایی خویش
هنگامی که
ایمان داری
هیچ زبانی
برای هیهات تو
مرثیه نسروده است
مشت گره کن
لب فرو بند
شانه بلرزان
و به آسمان نگاه کن
فرزندان قابیل
چارهای جز این نداشتند!
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه ذره ذره آب می شود
نگاه کن تمام هستی ام چگونه نقش یک سراب می شود