به آزاده عزیزم
(اگر چه همه شعرها برای اوست و نیاز به گفتن نیست)
بسیار خندهها
بسیار گریه ها
در نگاه تو
معنا به مضمون شد
و تو
پریشانتر از باد
بهاریتر از باران
از خواب برمیخواستی
و عروسکهای آن شب دهسالگیات میجستی
تا از خاطره آنها
خانه بسازی
تو هنوز
در کوچهپس کوچه های آن سالهای دور میدوی
و بودن من
دست تو را
از هزارتوی کوچهها میگیرد
و به امروز میکشاند – کشان کشان –
من هستم و تو
- آرام آرام -
گام بر میداری
در آرزوی دویدن در دشتهای فراخ
در رقص گیسوانت در باد
ای کاش برایت تقویم تابستان در زمستان نباشم
قابی باشم که برگهای پاییز را
در لحظات بیتکرار
در آن جاودان کنی
همین!
مهربانم!
واژه به واژه، حرف به حرف و حتی فاصله به فاصله ی کلمات شعرهایت میهمانان جاودانه ی منند که با هر طلوع شور می نوازند در دلم وبا هر غروب خاطره می سازند و می روند به ژرفای خاموشی . جاییکه حتی خداوندگارٍ واژه ها هم به خواب رفته است و یاشاید شعر های دیروزش را به باد سپرده باشد.
در این دیار که منم ،ترانه ها و شعرهای تابستان همیشه آبستن ٍ پاییزها و بهارهای دیروزند و شعر امروز هیچگاه بی نگاه نمی ماند .