انگارۀ پوچ

مستوران

به چه نشسته اید

که عزای خویش را

به سور نشسته ایم

 

غایت درد

این شمشیر وهم روزگار

واقعیت بودن ما را

نشانه گرفته است

 

شکوه ای نیست

جز قطره ای اشک

در یادبود شکوه برباد رفتۀ

بودن

شدن

و خواب دیدن

 

ما

با خاطرۀ این اشک

ازین باغ

گذرکردیم

 

لیک ترانۀ راه

قهقهۀ مستانه ای بود

که ذرات وجودمان را پوساند

 

و بوی تعفن

عطر عاشقانه ای بود

که روایت گر

انقلاب درونی ما بود

 

ما

به انگاره ای پوچ

بازی را

باختیم

 

و اینست نوشتۀ مبهم

پیشانی چروک خوردۀ مستوران

که ما با باد آمدیم و

بر باد رفتیم.

يك پاسخ برايش بگذاريد