عقیق شجری

حاجی انگشتر عقیق اش را درآورد و روی میز گذاشت. این انگشتر یادگار پدر مرحومش بود . این انگشتر نسل در نسل در خانواده حاجی چرخیده بود تا به حاجی رسیده بود. علاوه بر خودسنگ عقیق آن  که به اصطلاح عقیق شجری بود ، قدمت انگشترهم شاید مال صدسال پیش بود . همین باعث می شد برای حاجی ارج و قرب زیادی داشته باشد. بر روی عقیق آن تصویر مبهمی از یک درخت بود که انگار در آتش می سوخت  به همراه خطوط مبهمی که همدیگر را قطع کرده بودند. حاجی همواره سعی می کرد همه جا این انگشتر در دستش باشد. یک جور احساس اصالت بهش دست می داد. تبار و ریشه خود را در تصویر شجره این عقیق می دید.

چند ضربه به در اتاق خورد.

-         بفرمایید.

رمضانی در حالی که چند برگ دستش بود . وارد شد.

-         حاجی ، از بالا دوباره زنگ زدن. می گن تا قبل نماز ظهر نظرنهایی تون رو درباره  این رمان اعلام کنین. ناشرش خیلی پیگیر شده. حوصله همه رو سر برده !

-         باشه برو . دکون بقالی که نیست. اگه رسیدم فبه المراد،  نرسیدم فردا رو که خدا نگرفته ازمون.

-         آخه حاجی !

-         به سلامت

رمضانی از اتاق بیرون رفت. حاجی تو کشو دست برد و پیش نویس رمان را در آورد. یک بار آن را خوانده بود. خوشش نیامده بود اما مانعی هم برای چاپ نداشت. یک چند مورد باید اصلاح می شد که نوشته بود.  برداشت دوباره آن را ورق زد. زیر جملات مورد دار خط قرمز کشیده بود.لیست این مورد ها را به تفصیل نوشته بود و به رمضانی داده بود تا تایپ کند.تصمیم گرفت یک بار دیگر آن ها را کنترل کند.

در صفحه پنجم نویسنده نوشته بود:

” زن   پستانش را با دو دستش پنهان کرد”

کلمه «پستان» را خط زده بود و بالایش حاجی نوشته بود “سینه” . به نظرش بهتر می آمد. انگشترش را از روی میز برداشت و دستش کرد. دوباره جمله را خواند:

” زن سینه اش را با دو دستش پنهان کرد”

به نظرش آمد هنوز پستان زن  در جمله دیده می شود. باز آن را خواند:

” زن…”

اصلا چه معنی دارد راجع به پستان  زن صحبت شود. خودکار قرمزش را برداشت و روی آن صفحه یک ضربدر بزرگ قرمز کشید. صفحه بعد را نگاه کرد:

” زن بر سرمرد فریاد زد: “

نمی دانست چرا پستان این زن را در این جمله هم می دید. بر روی این صفحه هم خط قرمز کشید. صفحه بعد را نگاه کرد: ” در طویله با صدای بلندی بسته شد”

ده صفحه جلو رفت.

” خوشه های گندم با هر وزش باد به رقص در می آمدند.”

حاجی به این فکر کردکه  نویسنده اسم پستان را نیاورده است اما این کلمه رقص آزارش می داد . یقین داشت نویسنده پشت این کلمات منظور دیگری داشته است. کلمه “پستان” جلوی چشمش آمد. روی این صفحه هم خط کشید.  صفحات آخر را برداشت و نگاه کرد.

” زن تمام لباس هایش را درون چمدانش گذاشت . سوتینش که روی دسته صندلی بود…”

 حاجی گر گرفت . این که راجع به خود پستان بود. نمی فهمید چرا یک آدم بی شعور باید درباره پستان یک زن کتاب بنویسد.

جلدش را برداشت و روی آن بزرگ نوشت: ” غیر قابل چاپ” و امضا کرد.

-رمضانی، رمضانی !

رمضانی سراسیمه وارد اتاق شد.

-         بله حاجی

-         بیا لازم نیست آن لیست اصلاحات که برایت نوشتم رو تایپ کنی. کلا در جواب نامه اظهار نظر، بنویس غیر قابل چاپ است . بیار من امضا کنم .

-         چشم حاجی.

-         بیا این پیش نویس هم بردار ببر.

-         چشم.

رمضانی پیش نویس کتاب را برداشت و از اتاق خارج شد. کتاب بعدی را از کشو برداشت تا آن را بازبینی کند. موضوع کتاب سنگ های قیمتی و تاریخی بود. لبخند بر لبانش نشست. پیش خود فکر کرد یک نویسنده کتاب به این ارزشمندی می نویسد و نویسنده دیگر راجع به پستان کتاب می نویسد تا جامعه را به فساد بکشد. کتاب را ورق زد. فصل اول آن راجع به انواع سنگ های قیمتی و تقسیم بندی های آنان بود. چه عکس های با کیفتی هم از گونه های مختلف سنگ ها انداخته بودند. حاجی  ورق زد تا به عقیق ها رسید. تصویر چند عقیق شجری را هم چاپ کرده بودند که البته هیچکدام زیبایی انگشتر حاجی را نداشت. یک پی نوشت هم داشت:

” برای مطالعه راجع به عقیق های شجری مشهور در تاریخ به فصل هفتم ، صفحه 666 مراجعه کنید.”

حاجی خیلی کنجکاو شده بود. آن صفحه را آورد .عقیق های شجری معروف را لیست کرده بود:

-         عقیق شجری با تصویر دو درخت به گره خورده

-         عقیق شجری با تصویر درخت و مرغ

-         عقیق شجری با تصویر درخت و دو ستاره اطراف آن

-         عقیق شجری با تصویر درخت آتش گرفته

حاجی این آخری را که خواند ، عینکش را درآورد. کتاب را نزدیک صورتش برد.

 ” عقیق شجری با تصویر درخت آتش گرفته” این عقیق انگشتر سلطان محمود غزنوی بوده است. از مورخی نقل شده که او هم از نگبان کتابخانه نیشابور نقل کرده است که سلطان محمود هنگامی که دستور سوزاندن کتابخانه نیشابور را داد، این انگشتر در دستش بوده است. البته جایی دیگر مورخی یهودی درباره انگشتر سلطان محمود آن را دقیق تر توصیف کرده است: انگشتری با درخت آتش گرفته که چند خط مبهم آن را قطع کرده اند. این مورخ از قول یکی از درباریان سلطان محمود نقل کرده است که آن خطوط مبهم کلمه” نار” را می سازند که در زبان عربی به معنای آتش است. “

حاجی به سرعت دستش را برگرداند و به انگشترش نگاه کرد. درخت آتش گرفته به وضوح مشخص بود اما کلمه نار دیده نمی شد. خطوط متقاطع را با انگشت دنبال کرد. مانند کلمه نار بودند. اما پس نقطه حرف نون کلمه نار کجا بود. انگشتر را به چشمش نزدیک کرد. نقطه کمرنگ کنار درخت بود. حالا واضح کلمه نار را می دید. لبخندی پهنای صورتش را پوشاند. اگر این انگشتر سلطان محمود باشد، قیمت آن میلیونی خواهد بود. از این فکر خودش ناراحت شد . این انگشتر موروثی و نسل در نسل در خاندان آنها بوده است و او حق فروش آن را نداشت.

صدای درآمد.

-         حاجی نامه آماده شد. آوردم امضا کنید.

حاجی اشاره کرد، رمضانی جلوتر بیاید. نامه را گرفت. قلم را برداشت که امضا کند. یک آن احساس کرد سوار اسب است. دور و بر آن آدم های عجیب و غریب با کلاهخود و لباس نظامی قرن ها قبل ایستاده بودند. جلوی او کوهی از کتاب ریخته بودند. تمام بدنش خیس عرق شده بود. انگار میان یک لشگر ایستاده بود. سواری که از یال و کوپالش معلوم بود فرمانده است، به سمت او آمد.رمضانی بود اما این دیگر چه لباس هایی است که پوشیده است. دیگر نمی توانست ادرارش را نگه دارد. دستانش به رعشه افتاد.  سوار به او که رسید، تعظیم کرد و گفت:

-         یا امیر، چه فرمان می دارید؟

آب در دهانش خشکیده بود. تمام جمعیت به دهان او چشم دوخته بودند. ناگهان نفهمید چه شد.یکی با دهان او گفت:

- به آتش بکشید.

چه کسی با زبان او سخن گفته بود. او کجا بود؟

-         حاجی کجایید؟ حالتون خوبه ؟

رمضانی را دید که جلویش ایستاده است . لباس هایش معمولی بود. نگاهی به نامه انداخت . نامه را امضا کرده بود. نامه را به رمضانی داد. احساس کرد رمضانی به او تعظیم کرد و گفت:

-         سمعا و طاعتا !

دهانش باز ماند. رمضانی به لشگر دستور داد که کتاب ها را آتش بزنند. شعله های آتش بود که سپاهیان بر روی کوه کتاب ها می ریختند. کتاب هادر یک چشم به هم زدن آتش گرفت. شعله های آتش به قدری بود که حاجی نفسش بالا نمی آمد. خرمن عظیم آتش هر آنچه بود، می سوزاند. حاجی صدایش در نمی آمد. هر آنچه سعی کرد فریاد بزند و کمک بخواهد، اما صدایش در نمی آمد. چشمش به انگشتر افتاد. درخت روی عقیق به وضوح در حال سوختن بود و کلمه نار انگار با آتش روشن افروخته شده بود. خواست دستش را تکان دهد و انگشتر را از دستش در بیاورد، اما نتوانست. انگار تمام دست و پایش فلج شده بود. نمی توانست از جایش تکان بخورد. خرمن آتش لحظه به لحظه جلوتر می آمد. شعلهای آتش همه جا رادر بر می گرفتند. درخت روی عقیق  همچنان می سوخت و کلمه نار به وضوح خودنمایی می کرد.

يك پاسخ برايش بگذاريد