دختر سیگارش را در پیش دستی مقابلش خاموش کرد. پسری که کنارش روی مبل نشسته بود، دستش را داخل موهای دختر کرد و گفت:
- عزیزم، ته سیگارت هنوز روشنه، خاموشش کن. در ضمن زیر سیگاری هم ، روی میز عسلی کوچک کنار مبله.
- مهم نیست.
- عزیزجان، آخر دارد دود می کنه.
- دود کنه پدرام، چه کارش داری؟
پسر دیگری با سینی قهوه وارد اتاق شد
- بالاخره این قهوه آماده شد. سفارشی مخصوص زوج جوان و عاشق، به ویژه برای دلآرام خانم، که امروز قدم رنجه کردن و خانه حقیر من و پدرام را، مزین به حضور خودشان کردن.
دلآرام فنجان را برداشت. فنجان مشکی با گل های نارنجی کوچکی بر رویش. گفت:
- ممنون فرخ جان، لطف داری. راستی چه فنجان های قشنگی!
پدرام در حالی که لبخندی روی لبانش بود، رو به دلآرام کرد وگفت:
- این که چیزی نیست، از صبح من را مجبور کرده که باهم خانه را مرتب کنیم. اینجا را این جوری نگاه نکن. کلی از صبح جون کندیم تا اینجا مرتب بشه.
دلآرام به گل های روی میز نگاه گرد. غنچه های رز هلندی که درون گلدانی بلوری آرام گرفته بودند.گفت:
- فرخ جان، گل ها سلیقه شماست؟
پدرام اجازه صحبت کردن به فرخ را نداد و گفت:
- نمی دونی سر گل ها چه به روزمون آورد. بعداز ظهر، یک بار منو مجبور کرد که برم گل فروشی، گل بگیرم تازه با کلی دستورالعمل و سفارش، بعد که گل رو گرفتم و اومدم خونه ، آقا کلی ایراد گرفت
- پدرام، چقدر بی انصافی! گل هایی که گرفته بودی، خیلی بی حال بود. اصلا عشق در آنها موج نمی زد.
- بفرما، آفتاب آمد دلیل آفتاب! به من می گوید عشق در این گل ها موج نمی زنه. خلاصه کلام، دوباره با هم رفتیم گل فروشی و با شنیدن کلی غرولند، گل ها را عوض کردیم.
دلآرام بلند شد و به طرف میز مستطیل شکل وسط اتاق رفت. گلدان را از روی میز برداشت و گل ها را بویید.
- پدرام قبول کن! عشق در این غنچه ها موج می زنه.
- دلآرام هم بیماری فرخ رو گرفت. می گفتند واگیر داره!
فرخ به فنجان های قهوه اشاره کرد و گفت:
- بچه ها تا قهوه ها سرد نشده، بخورید. از دهن می افته.
دلآرام رو به فرخ کرد و گقت:
- اجازه می دهید یکی از این غنچه ها رو به موهام بزنم؟
فرخ لیخندی زد و گفت:
- اختیار دارید! این گل ها برای شماست. خوش به حال اون غنچه!
پدرام که قهوه می خورد، زد زیر خنده.قهوه در گلویش گیر کرد و به سرفه افتاد.فرخ چند ضربه آرام به پشتش زد.
- بابا فرخ داشتم خفه می شدم . این قدر لفظ قلم و شاعرانه صحبت نکن. بابا این طرز صحبت کردن، خیلی خنده داره!
دلآرام یک لیوان آب از پارچ روی میز برای پدرام ریخت و گفت:
- بیا حالا اینو بخور تا خودت رو خفه نکردی. در ضمن تو خیلی بی احساسی!
پدرام لیوان آب را گرفت و سر کشیدبعد از این که آرام شد، گفت:
- تو خیلی بی احساسی ؟ بابا این حرف ها چیه؟ از کی تا حالا، ادبی صحبت کردن، به معنی با احساس بودنه؟ دلآرام آن گل را هم از موهات در بیار. شنیون موهات خراب می شه.
دلآرام ، آینه کوچکی از کیف دستی قرمزش درآورد و موهایش را در آینه نگاه کرد. گل را درون موهایش کمی جابه جا کرد .
- خیلی هم زیبا شده .
فرخ گفت:
- به نظر من هم خیلی به شما میاد.
پدرام از جایش بلند شد و گفت:
- شما دوتا بشینید و مرتب از هم تعریف کنین. من میرم شام بگیرم.
دلآرام گفت:
- پدرام کجا می روی؟ مگر تلفنی نمیاره؟
پدرام در حالی که کاپشنش را می پوشید، گفت:
- شانس ما کابل برگردونه. تلفن ها قطعه.
فرخ گفت:
- پدرام جان، تو پیش دلآرام بمون. من می رم شام می گیرم.
- فرخ، تو که می دونی، همون طور که تو سلیقه مرا در گل گرفتن قبول نداری، من هم در مورد شام اصلا تو را قبول ندارم.
- تو به من بگو چی بگیرم، من همون رو می گیرم.
- ای بابا، تو نمی تونی! باید خودم برم!
دلآرام شال پدرام را به دستش داد و گفت:
- پدرام هوا سرده، این رو بپوش! زود هم بیا!
- ممنون عزیزم، پس بچه ها فعلا خداحافظ.
- خداحافظ
- خداحافظ
صدای بسته شدن در که آمد، فرخ بلند شد و فنجان ها را جمع کرد.
- فرخ جان، بشین.
- چایی دم کردم. برم چایی بیارم.تو این هوا چایی و سیگار می چسبه.
- کاملا حرفتو قبول دارم.
فرخ سینی فنجان ها را روی اوپن آشپزخانه گذاشت. دلآرام از درون کیفش سیگاری درآورد و آن را روشن کرد. پک عمیقی به آن زد و پاهایش را روی هم انداخت.
- فرخ تو چه برنامه ای برای زندگیت داری؟
فرخ در حالی که دو تا استکان از جاظرفی برداشت تا در آن چایی بریزد، گفت:
- من مثل پدرام برنامه منطقی ندارم. پدرام حتی از الان می دونه که سربازی کجا می خواد بره.
- تو چی؟
- من، هنوز با خودم مشکل دارم، من هنوز سر خیلی چیزا با خودم کنار نیومدم. اون وقت ازمن برنامه آیندم رو می پرسی؟
- نکنه تو هم به درد ” جبر و اختیار ” دچار شدی؟
فرخ در حالی که سینی چایی را جلوی دلآرام گرفت، گفت:
- مگر اختیاری هم وجود داره؟
دلآرام استکان چایی را برداشت و گفت:
- بالاخره یک طوری باید باهاش کنار اومد.
- به عبارت دیگر، آشتی عروسک با عروسک گردون.
دلآرام زد زیر خنده و گفت:
- خیلی بدجنسی ! این جوری هم که می گی، نیست.
- اگر شما دوست داری، آسوده بخوابی و با ورد و التماس خودت رو آروم کنی، میل خودته.
- ببین من همیشه تورا مثل کولی ها می دونستم. تو یه جور خودآزاری داری!
- شاید، اما وردها آرومم نمی کنه، آتیشم می زنه.
دلآرام در حالی که خاکستر سیگارش را در جاسیگاری می ریخت، گفت:
- این قدر سیاه نگاه نکن. پدرام را ببین. چه راحت برای زندگیش برنامه ریزی می کنه و موفق می شه. به این فکر کن که شاید چشمات بستی و اون چیزایی که باید ببینی، نمی بینی و لذت نمی بری؟
فرخ سیگاری از پاکت سیگار روی میز برداشت و آن را آتش زد .
- پدرام فرق داره. وقتی مسئله ای برای کسی مطرح نیست، خیلی راحت می تونه از کنارش بگذره.
- فرخ، چرا به فکر ایجاد یک رابطه نیستی؟
فرخ بلند شد و کنار شومینه رفت.گفت:
- یک رابطه؟ منظورت چیه؟
دلآرام هم بلند شد و کنار فرخ رفت.گفت:
- یک رابطه با یکی دیگه.
فرخ لبخندی زد و گفت:
- منظورت رابطه با خدا و این حرفا نیست که؟!
دلآرام لبخندی زد و گفت:
- اصلا به من این حرفا میاد یا این که منو سر کار گذاشتی. منظورم رابطه با یک دختره!
فرخ پک عمقی به سیگارش زد و گفت:
- شوخی می کنی؟ یک رابطه که با منطق و برنامه ریزی شروع نمی شه. بدون آن که بفهمی، می بینی داری تو اون دست و پا می زنی؟
دلآرام سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد و گفت:
- به نظر من تو باید چشمات را باز کنی. حتی اگر فکر کنی عروسکی و همه چیز جبر مطلقه !حداقل با چشمان باز بازی کن و لذت ببر.
فرخ پک آخرش رو به سیگارش زد و گفت:
- تو خودت هنوز نمی فهمی برای چی هستی، می خوای چه کار کنی، اون وقت یکی دیگه رو هم درگیر توهمات خودت می کنی! این ظلم نیست؟
- شاید یکی دیگری هم باشه که مثل تو درگیر این توهمات باشه و در کنارهم بتونید مسئله را یک طوری حل کنید.
فرخ پوزخندی زد و گفت:
- عروسک که نمایشنامه نمی نویسه.
- فرخ ، جدی می گم. چشمات رو باز کن. تو چرا اون چه که باید ببینی، نمی بینی؟
- خیلی اشتباه می کنی ! هیچ دختری حاضر به زندگی با یک فرد به قول تو کولی که یک مشت توهم دورش رو گرفتن، نمی شه.
- به نظر من هر دختری عاشق احساسات تو می شه. تو واقعا بی نظیری !
- شوخی می کنی؟
- نه! کاملا جدی می گم.
- خود تو، اگر قرار بود بین من و پدرام، یکی رو انتخاب کنی، کداممان را انتخاب می کردی؟
صورت دلآرام، مثل لبو سرخ شد . بلند شد استکان چایی اش را درون سینی گذاشت و با سینی به سمت آشپزخانه رفت.
- این چایی ها دیگر سرد شدند. من برم یک چایی دیگر بریزم.
فرخ خنده تمسخرآمیزی زد و گفت:
- پس قبول کردی که چقدر استدلالت مسخره است؟ حتی خودت حاضر نیستی یک لحظه بهش فکر کنی؟
دلآرام چایی ها را درون دستشویی ریخت . شیر را باز کرد و شروع به شستن استکان ها کرد.
- دلآرام عزیز، این تفکرات از دور قشنگه. این که کسی با یک شعر، حال و روزش خراب بشه، شاید زیبا باشه، اما زندگی ساز نیست.
دلآرام استکان های شسته شده را در سینی گذاشت.
- عزیز جان، تو خودت دختری هستی که جور دیگه ای به مسائل نگاه می کنی. وقتی اون روز سر کلاس معارف که کسی جرات نداشت ، به حرف های مزخرف اون استاد بی سواد جواب دادی و حتی آخر ترم هم از این که اون بهت نمره دو داده، ناراحت نشدی ، فهمیدم که با بقیه فرق داری. مثل بقیه فکر نمی کنی.
دلآرام ، قوری چایی را برداشت.
- وقتی، شعرت را در شب شعر دانشگاه شنیدم و حتی داستانت را در مجله ادبی دانشگاه خوندم، حتی از آن جمله اول داستانت خیلی خوشم آمد. داستانت را تقدیم کرده بودی به کولی کور!
دلآرام در استکان ها چایی ریخت.
- وقتی پدرام به من گفت می خواد پیشنهاد ازدواج بهت بده، تعجب کردم. پدرام با این روحیه محافظه کارانه اش و این منطق دو دوتا چهارتایی که داره، بزرگترین مسئله زندگی اش، کار و تشکیل خانواده و بچه دار شدن است، با تو خیلی فرق داره. با تویی که وقتی می فهمی دوستت نمی تونه برای خودش مانتو بخره، به جای آن که برای خودت شالی که دوست داری، بخری، می ری برای اون ، مانتو رو می خری.
دلآرام با چشمان گرد شده به فرخ نگاه کرد.
فرخ گفت:
- تعجب نکن که من از کجا فهمیدم. چند وقت پیش که تولد خواهرم بود، رفتم مغازه سر کوچه دانشگاه. می دونی که من با جواد، فروشندش خیلی رفیقم. یه شال قرمزی پشت ویترینش بود که واقعا معرکه بود. به جواد گفتم اون شال رو می خوام ، گفت همون یکی مونده که اونم فروخته شده. من خیلی بهش اصرار کردم گفت که به تو فروخته. چند روز بعد که دوباره رفتم اونجا گفت که تو منصرف شدی و می تونه اون شال رو به من بفروشه. من فکر کردم شال مشکلی داره. از فروشنده دلیلش رو پرسیدم. گفت به جاش برای تولد یکی از دوستات مانتو برداشتی . مدل مانتو رو هم به من نشون داد. یک مانتو خاکستری خیلی شیک. چند روز بعد، تو دانشگاه اون مانتو رو تن دوستت مهناز دیدم. مهنازی که تون این سه سال همیشه فقط یه مانتو تنش می کرد و حالا اون مانتو تنش بود. مانتویی که تو براش خریده بودی.
دلآرام قوری چایی را بر روی سماور گذاشت.
- دلآرام جان، وقتی از پدرام پرسیدم آخر چرا دلآرام؟ می دونی چه گفت؟ گفت دختر نجیبیه. تا حالا ندیدم دراین سه سال دانشگاه با پسری دوست بشه. آخر به نظر تو این دلیل می شود؟
دلآرام سینی چایی را در دستش گرفته بود، اما قدرت برداشتن آن را از کابینت آشپزخانه نداشت.
- دلآرام جان، من شاید از سخن پدرام تعجب کردم، اما از پاسخ مثبت تو به پدرام، بهت زده شدم. پس خودت قبول کن. حتی دلآرامی که این همه با بقیه دخترها فرق دارد، باز پسری مثل پدرام را انتخاب می کنه. دلآرام جان، عزیز دلم، بعضی آدم ها برای آن که فریاد زده اند، برای آن که پس هر اعتقادی یک چرا گذاشته اند، محکوم هستن. محکوم به تنهایی ، محکوم به شعر و گریه و ساز تو خلوت خودشون، محکوم به دنیایی بدون روشنایی و آب و آینه فقط به خاطر این که مانند بقیه سر به زیر نیانداختن.
دلآرام سعی کرد، سینی چایی را بردارد. اما نتوانست.صورتش از اشک خیس شده بود.
- دلآرام من، تو هم با ما نبودی. تو هم از ما نبودی.
دلآرام دوباره سعی کرد سینی را بردارد، اما نتوانست. دستانش می لرزید. صورتش از اشک خیس شده بود
- دلآرام جان، نمی دونم چرا این حرف ها را امروز بهت زدم. با خودم عهد کرده بودم راز عشق تو را تا ابد در سینه خودم مدفون کنم. نمی دونم. نمی دونم . نمی دونم که چرا منفجر شدم و هرچی تو دلم بود، بهت گفتم. من جدا معذرت می خوام. منو ببخش.
دلآرام ، با پشت دستش ، صورتش را پاک کرد. نفسش را در سینه حبس کرد و گفت:
- بی انصاف، بی انصاف، بی انصاف،
صدای دلآرام می لرزید. دوباره نفسش را در خود جمع کرد و گفت:
- بی انصاف، بی انصاف
دلآرام سعی کرد و سینی چایی را برداشت. در همین لحظه صدای کلید انداختن در در آمد. سینی چایی از دست دلآرام رها شد. استکان ها به زمین خورد و همه استکان ها خورد شد. پدرام در را باز کرد و داد زد:
- بچه ها کباب گرفتم . زود سفره را بیاندازید تا از دهن نیفتاده.
فرخ رفت سمت آشپزخانه .گفت:
- دلآرام ، طوریت که نشد. تو برو بیرون من خرده شیشه ها رو جمع می کنم.
دلآرام آهسته به سمت مبل رفت و خودش را روی مبل ول کرد. پدرام کیسه کباب ها را روی اوپن گذاشت و گفت:
- ولش کن فرخ! بعدن جمع می کنیم. بیا کباب ها سرد می شن! در ضمن شام امشب علت داره!
فرخ جارو را انداخت زمین و گفت:
- علت؟
پدرام رفت پشت مبلی که دلآرام نشسته بود. دستش را روی شانه های دلآرام گذاشت و گفت:
- من و دلآرام یک خبر برات داریم. ما جمعه هفته دیگه عقد می کنیم.
فرخ گفت:
- جمعه هفته دیگه؟
- راستش من و دلآرام قرار گذاشته بودیم تا همه چیز بین خونواده ها نهایی نشه، به کسی چیزی نگیم!
فرخ سرش را پایین انداخت و گفت:
- حتی به من! منی که دوست صمیمیت هستم؟
پدرام آمد سمت کیسه کباب ها و گفت:
- بابا این حرفا رو ولش کن! کباب ها سرد شدن!
فرخ بشقاب ها را از کابینت برداشت و گفت:
- راست می گی کباب ها سرد شدن! نمایشنامه نویس این جور نوشته!
پدرام سرش را بالا کرد و گفت:
- چی؟ نمایشنامه نویس چیه دیگه؟
دلآرام از روی مبل بلند شد و کیسه کباب ها را از پدرام گرفت و گفت:
- بعله، بعله، بعله کباب ها سرد شدن! چقدر خوب آدم می تونه خودش رو توجیه کنه! کور بودن خودش رو بندازه گردن بقیه! پدرام چرا نمی آی ؟ کباب ها سرد شدن!
پدرام بشقاب ها را از دست فرخ گرفت و گفت:
- بچه ها شما مثل این که هر دو تا تون قاط زدین! من از این چیزا سر در نمی یارم. فقط می دونم دیگه کباب ها سرد شدن!
فرخ قاشق و چنگال ها را آورد و گفت:
- بعله تازه می فهمم که کولی کور کیه. بچه ها بیان این کباب ها رو بخوریم به افتخار کولی کور؟
پدرام کباب ها را داخل سینی گذاشت و گفت:
- باز شما ها زدین اون کانال! من که چیزی نمی فهمم! ولی همراهیتون می کنم . بخوریم به سلامتی کولی کور!
دلآرام زد زیر گریه و به طرف دستشویی رفت.
پدرام قاشقش را توی بشقاب پرت کرد و گفت:
- اه! گند زده شده به شبمون! خدا لعنتت کنه کولی کور، هر کسی یا هر چیزی که هستی!
وقتی کسی رو دوست داری بهش بگو ، چون معمولا قلبها با حرفهایی که نگفته اند میشکنه.