ادامه در صفحه دیگر

مسعود از گوشه پتو  گرفت و به کمک امدادگر پزشکی قانونی جنازه کیا را از روی زمین بلند کردند و روی برانکارد گذاشتند. همه جای جنازه پر از  کرم های ریز سفید شده بود. برانکارد را به سختی از زمین بلند کردند.  جنازه را درون آمبولانس گذاشتند. مسعود سیگاری روشن کرد. پک عمیقی به آن زد و روی زمین نشست.  به دود سیگارش خیره شده بود. زیر لب گفت:

- آ خر چرا ، چرا این طوری شد؟

ناگهان انگار برق گرفته باشدش، بلند شد. سیگارش را بر روی زمین پرت  کرد و رو به من کرد و گفت:

آقای یکتا ! دلت خنک شد. راحت شدی!  به آن چیزی که می خواستی  رسیدی!

لبخندی زدم. خیلی برام جالب بود که اعتراض شخصیت داستانم را بشنوم.

بله . حق داری خوشحال باشی! به آن چیزی که می خواستی رسیدی.

مامور کلانتری با دست پشت مسعود زد و گفت:

آقا، باید به چند سوال من پاسخ بدهی؟

من باید پاسخ بدهم یا او؟

بله ؟

همانی که داستان را این جوری نوشت.

چرا جفنگ می گوییدآقا؟ به سوال من جواب بدید. شما صمیمی ترین دوست متوفی بودید؟

صمیمی ترین ؟ آه کیا ، کیا، کیا ، آخر چرا لامصب؟

مامور کلانتری برگه ای را از لای پوشه اش درآورد و گفت:

- اسم و مشخصاتتان را کامل بگید.

-  مسعود  رهجو ، نام پدر منصور رهجو، شماره شناسنامه 1067 صادره از تهران ، خوب شد،؟ بابا ولم کنید دیگر !

مسعود سیگار دیگری از جیبش درآورد و آتش زد.

آقای رهجو من مامورم و معذور. باید گزارشم را تکمیل کنم.

مسعود به دیوار تکیه کرد و گفت:

کیا خیلی خوب بود ، مثله آب زلال بود. حیف. حیف !

کیا اسمش بود؟  اسم کاملش چی بود؟

کیارش قدحی، دانشجوی سال سوم کامپیوتر، شاگرد اول نرم افزار 77

مامور که سرش پایین بود و تند تند خودکار را روی کاغذ تکان می داد ، گفت:  پس شما هم کلاسی بودید؟

مسعود گفت : بالاتر از هم کلاسی. کیا مثل برادر بود برای من.

مامور سطل آشغالی را جلو آورد و گفت:

-  این قرص ها را از کجا آورده ؟

مسعود گفت: این قرص ها ؟ ! آی خدای من ! این قرص ها رو روانپزشک بهش داده بود تا هر روز یکی از این لعنتی ها را بخورد؟

مامور گفت: نظریه اولیه پزشک مسمویت ناشی از قرص رو تایید می کند.

مسعود پک عمیقی به سیگارش زد و پیش خودش گفت:

جناب یکتا تحویل بگیرید! هر چی بهتان گفتم کیا را نفرستید پیش روانپزشک! بفرما! آخر کدام روانپزشکی دردهای درون آدم را درک می کند. چه کسی می فهمد که مشکل ما شما هستید. بله خود شما جناب یکتا! می فهمید یا خودتان را به آن راه می زنید.

مسعود یک سیگار آتش زد و گفت:

چرا بار مشکلات خودتان را می اندازید روی دوش من؟

مسعود لبخندی زد و گفت:

داستان ما را شما می نویسید. اگر اراده ملوکانه چیز دیگری  بود، الان کیا در کنار ما بود.

خودکارم را برداشتم که ادامه داستان را بنویسم اما دلم نیامد جواب مسعود را ندهم:

ببین تو اصلا می دانی خط روایی داستان یعنی چه؟

مامور گفت: این دوست شما در زندگی شخصیش مشکلی داشت ؟

مسعود گفت: بله، مشکل خط روایی داستان !

مامور سرش را از کاغذش بلند کرد و گفت: بله آقا؟

مسعود لبخندی زد و گفت: بنویس یاس فلسفی !

مامور سر تکان داد و گفت:  چقدر این نوع خودکشی زیاد شده. هفته قبل هم یک مورد داشتیم. یک دختر دانشجو!

مسعود دستی به شانه مامور زد و گفت:

هفته بعد هم یک مورد دیگر خواهی داشت.

خودکارم را  روی میز پرت کردم و گفتم:

ببن مسعود ، اینجا من نویسنده ام نه تو ! تو فقط یک شخصیت  ساده هستی که در قسمت کوچکی از داستان من نقشت را بازی می کنی.

مسعود ته سیگارش را داخل جوب انداخت و گفت: و بعد چی می شود؟

گفتم: هر وقت آن قسمت را نوشتم، می فهمی چه می شود.

مسعود گفت: من حوصله بازی های تو را ندارم. من این روال را می شکنم.

مامور گفت: از بستگانش، پدر و مادرش شماره تلفن یا آدرسی دارید؟

مسعود خودکارش را درآورد و شماره ای را بر روی کاغذ مامور نوشت و گفت: این شماره تلفن خانوادش تو تهرانه. لازم نیست شما زنگ بزنید ، من خودم بهشون خبر می دهم.

مامور گفت: پس فقط یک نکته دیگر. اینجارا می شود امضا کنید؟

مسعود  امضا کرد. ماموران در خانه کیا را پلمب کردند.

مسعود سرش را بالا آورد و گفت: فقط یه چیزی بگم، دیگه خفه می شم. می دونستی کیا عاشق شده بود؟

لبخندی زدم و گفتم: ماموره راست می گفت که تو داری جفنگ می گی؟ من شخصیت کیا رو نوشتم، من می دونم تو سرش چی می گذره، بعد تو زر مفت می زنی؟ عاشق شده، عاشق شده! چرا چرت می گی؟ من براش همچین چبزی ننوشتم!

مسعود یک سیگاری دیگر آتش زد و گفت: تو چه می فهمی؟ اون بالا نشستی فکر می کنی هر چی فکر می کنی درسته؟ تو چه می فهمی؟ هیچی نمی فهمی!

با دستم کوبیدم روی میز و گفتم: مسعود، دهنت رو ببند. اصلا تقصیر خودم بود که گذاشتم تو بلبل زبونی کنی! هر وقت دهنت رو باز می کنی، اعصاب منو به هم می ریزی.

مسعود سیگارش را که تازه روشن کرده بود، زیر پایش له کرد و گفت:  خفه می شم که یک موقع خواب حضرت والا ، آشفته نشه! به هر حال آفریدگار ما شمایید. می تونید هر کاری دلتون می خواد بکنید! می تونید ما رو زیر پاتون له کنید و بگید شرمنده خط روایی داستان بود!  من دیگه خفه می شم و به قضا و قدر شما راضی می شم. اصلا برای همیشه خفه می شم؟ خوبه؟ خوبه؟ شخصیت خوبی شدم؟ آره؟ آره؟ آره؟   

سرم بدجوری درد می کرد. چند ورق به قبل برگشتم. درست از خط پنجم جریان شروع می شود.

کیا به لوله بخاری ضربه آرامی زد . لوله بخاری افتاد . مقداری از گچ دیوار هم ریخت. شعله بخاری را تا آخر زیاد کرد.  پرده هارا کنار زد . بسته بودن پنجره را امتحان کرد.  لبخندی زد . یک لیوان آب برای خودش ریخت و یک مشت قرص از روی کاسه روی میز برداشت و با آب خورد.  یک لیوان دیگر آب ریخت و خورد. تشک  خوابش را وسط اتاق انداخت. پتو هم آورد. بر روی تشک دراز کشید و پتو روی خودش کشید. دوباره بلند شد و  این بار رفت کامپیوترش را روشن کرد. فایل موسیقی آداجیو را پیدا کرد و آن را اجرا کرد.  مانیتور را خاموش کرد. چراغ اتاق هم خاموش کرد و روی تشک دراز کشید.   سعی کرد که بخوابد . می دانست فردا صبح را نخواهد دید و این سبب می شد تمام وجودش از شوق خاصی لبریز شود و به خواب رفت.

نمی دانم آیا این کار که می کنم درست است یا نه. امتحان می کنم. یک پرانتز باز کردم و نوشتم” ادامه در صفحه دیگر”   صفحه دیگر را برداشتم و نوشتم.

با صدای زنگ تلفن بیدار شد. سرش سنگین بود. چشمانش سیاهی می رفت. تمام دل و رودش  به هم می پیچید. با نیروی عجیبی به سمت تلفن رفت. نتوانست خودش را نگه دارد و زمین خورد. به سختی پایه میز تلفن را گرفت و بلند شد. تلفن را برداشت:

الو سلام کیا . منم مسعود . الو الو الو چرا حرف نمی زنی؟

مسعود من دارم….

کیا از حال رفت و روی زمین افتاد.

الو الو الو!

این جوری بهتر شد. حالا مسعود خودش را می رساند و کیا را نجات می دهد. با این که از کیا خوشم نمی آمد اما دلم نیامد رهایش کنم.

مسعود گفت: استاد یکتا جون هر کس که دوست داری، کیا را نجات بده. درسته که کیا و من همیشه با تو بحث می کنیم اما ته قلبمون خیلی دوست داریم.

حوصله حرف های مسعود را نداشتم، بلند شدم که برای خودم یک چایی بریزم و سیگاری دود کنم.

یک پاسخ

  1. یاد Butter fly effects افتادم.
    وه و دیگر هیچ.

يك پاسخ برايش بگذاريد