کارت پستال

گرمای تابستان بیداد می کرد. کولر ماشین روشن بود ولی انگار نه انگار که روشن است رضا سعی می کرد از لا به لای ماشین ها، راهی باز کند .آن زمان این چهار راه، این قدر شلوغ نبود. از چهار راه که گذشتیم، قنادی پاپا را از دور دیدم. هنوز هم در آنجا جای سوزن انداختن نیست. سی سال پیش من مشتری ثابت آنجا بودم. پنج شنبه ها بعد از تعطیل شدن مدرسه، قبل از رفتن به خانه ،دوان دوان به آنجا می رفتیم. من از همه تندتر می دویدم و به در مغازه که می رسیدم داد می زدم: من زودتر رسیدم؛ پس نارنجک می خریم.

محمود نفس زنان گفت: ببین ثریا ، هفته پیش از این نارنجک ها خریدیم. امروز بیا از این آبنبات قیچی ها بخریم.

رضا پرید بالا و گفت: قبول نیست ثریا، دفعه قبل من با پولم هرچی تو دوست داشتی خریدم. من آبنبات قیچی دوست ندارم.

من گفتم: ببین محمود، رضا آبنبات قیچی دوست نداره.

محمود کیفش را انداخت روی کولش گفت: اشکال نداره، هر چی رضا میگه.

رضا با انگشت به یخچال اشاره کرد و گفت: ببین از اینا من دوست دارم. شیرینی نارگیلی ها

من رو به محمود کردم و گفتم: محمود شیرینی نارگیلی بخریم؟

محمود گفت: حالا که رضا این قدر دوست داره، بخریم.

محمود کادو اش را که باز کرد ، گفت: می دونستی ثریا من اصلا نارگیل دوست ندارم.

من چایی ام تو گلویم پرید  و سرفه کردم: جدی می گی. منو باش برای سالگرد نامزدیمون ، کیک نارگیلی خریدم.

رضا گفت: ثریا، قنادی پاپا یادته؟

محمود گفت: ثریا برای من نخر. من گشنم نیست.

رضا بشکنی زد و گفت: من سهم محمود رو می خورم.

من گفتم: می خوای چیز دیگه بخریم؟

محمود گفت: من اصلا میل ندارم.

من گفتم: حالا نمی خوای کادوت رو باز کنی؟

محمود کادو را برداشت و با روبان قرمز آن شروع به بازی کرد. سرش را جلو آورد و گفت: شیطون، این دفعه هم منو غافلگیر کردی!

من گفتم: باز کنش دیگه محمود.

محمود روبان را باز کرد و با دقت آن را کنار گذاشت. به آرامی کادو را باز کرد. برایش یک ریش تراش خریده بودم.

محمود با خنده گفت: یعنی این قدر قیافم افتضاح شده.

سرم را انداختم پایین و گفتم: نه محمود جان، این قدر مشغول کارهای سمپاتی گروهت هستی که خودت رو فراموش کردی!

رضا گفت: ثریا رو پاکت نامه رو نگاه کن ، ببین نوشته کوچه چندم؟ چقدر اینجاها عوض شده.

داخل کیفم را نگاه کردم. پاکت را درآوردم . گفتم: نوشته کوچه شهید اولیایی

رضا گفت: اسم همه کوچه ها عوض شده. مثلن یادته این کوچه که الان اسمش شهید صداقتیه، اگر اشتباه نکنم ، اسمش کوچه نیلوفر بود.

من گفتم: نه اشتباه می کنی . این کوچه مدرسی ست. نیلوفر کوچه بعدیه.

رضا برگشت به من  نگاه کرد و گفت: عجب حافظه ای داری!

پاکت را دردستانم مچاله کردم وگفتم: من این دوتا کوچه لعنتی رو هیچوقت فراموش نمی کنم.

محمود گفت: ببین ثریا مامورا سر کوچه مدرسی وایستادن. تو خیلی خونسرد و آروم برو. من از رو پشت بوم می رم.

من گفتم: چه جوری می خوای از پشت بوم بری؟

محمود کفشش را در آورد و گفت: می پرم رو پشت بوم رضا اینا ، بعد از پشت بوم خونه همسایه اشون ، می پرم تو کوچه بغلی ؛ قرارمون اون سر کوچه نیلوفر.

من گفتم: محمود من خیلی می ترسم.

محمود گفت: ای بابا، تو که ترسو نبودی، خیلی طبیعی از جلوشون رد شو.

من گفتم: احمق، من نگران توام.

محمود صورتم را بوسید و گفت: خوشگلم سر کوچه نیلوفر منتظرتم. نگرانم نباش.

بدون آنکه منتظر پاسخ من باشد، کفشش را زیر بغلش زد و دوید. احساس کردم پلک چپم می پرد. نوک انگشتانم یخ کرده بود. روی پله نشستم. با دستام شروع به مالیدن پاهایم کردم.

مادر گفت: ثریا پاهایت درد می کند.

بغضم را فرو دادم و گفتم: نه.

مادر کنارم نشست و گفت: ثریا جان، عزیزدلم، تو مدرسه زمین خوردی؟

من سرم رو رو دامن مامانم گذاشتم و زار زار گریه کردم.

رضا گفت: چه جالب ثریا، کوچه مدرسی شده شهید اولیایی !

سر کوچه مدرسی ، یک گروهبان شهربانی ایستاده بود. از کنارش رد شدم. گفت: خانم!

نمی توانستم نفس بکشم. برگشتم نگاهش کردم. گفتم: با من بودید؟

گروهبان سینه اش را صاف کرد و گفت: بله! منزل شما در همین کوچه است؟

گفتم: تو کوچه خوردم زمین . مامان محمود لوس بازی درآورد. شیرینی نارگیلی اش رو نخورد. هرچی بهش اصرار کردم نخورد. بعدش از دستم فرار کرد. منم دویدم دنبالش!

مادر دستش را توی موهایم کرد و من را بوسید.

هنوز جای بوسه محمود را روی صورتم احساس می کردم. یک دفعه صدای تیر آمد. کیفم را برداشتم و دویدم بیرون.

رضا ترمز دستی را کشید و گفت: همین جاست . آدرس روی پاکت دقیقا اینجاست. پاکت را گرفتم و نگاه کردم.

رضا گفت: این پاکت برای تو آمده است. نان های گرم شده را از مایکرور درآوردم و روی میز گذاشتم . پاکت را از روی میز برداشتم و باز کردم. کارت پستالی بود که تصویر یک درخت شکسته در زیر بار برف بود. پشت کارت را نگاه کردم. یک شعر نوشته شده بود.

محمود گفت: باشه ثریا خانم، حالا قیافه ژولی پولی مارو دست می اندازی.

دستم رو انداختم گردنش گفتم: قربون قیافه ژولی پولیت برم.

محمود صورتم را بوسید و گفت: شوخی کردم . دستت درد نکنه. منم امروز برات یک شعر ناب گفتم.

گفتم: جدا محمود؟ برام بخون.

محمود سینه اش را صاف کرد. دستم را در دستش گرفت و گفت:

هم آغوشی با آفتاب

بوسه بر مهتاب

و خدايي که در پشت پستوی هر حادثه،

سايه ما را با چوب می زند

خيالی نيست

ما قامت خويش را

در هيچستانی بنا نهاديم

که در آن

نگاه تو

صدای تو

بوسة گرم تو

تمامی هست و نيست ماست

محمود دستم را بوسید و با دست دیگرش قطره اشکی که گوشه چشکش بود، پاک کرد.

رضا گفت: شعر محمود است، نه؟

دخترکم که چشمانش را می مالید، گفت: مامان ، دست و رومو شستم، برام چایی بریز.

محمود گفت: آخر دختر چقدر چایی می خوری؟ حتما می خوای گارسون که برات چایی رو آورد، سیگار بعدیت هم روشن کنی.

گفتم: محمو عزیز من، ،با این شعری که خوندی، دلم بد جور هوس سیگار کرده !

محمود لبخندی زد و گفت: ای بابا تو هم رسما دودکش شدی! ثریا داری به چی فکر می کنی؟ ثریا حواست کجاست؟ چرا جواب نمی دی؟

گروهبان گفت: خانم چرا برو بر نگام می کنی؟ چرا جواب نمی دی؟

احساس سرما کردم. تمام بدنم می لرزید. گفتم: بعله ما، ما، ما مال همین کوچه ایم.

گروهبان گفت: با من بیایید.

گروهبان منو پیش افسری برد که چهارتا ستاره داشت. چنان پایش را بهم کوبید که من از جا پریدم. گروهبان گفت: جناب سروان این خانم در این کوچه ساکن است.

سروان کلاهش را بالا داد و گفت: شما شخصی به نام محمود احتشام می شناسید؟

اسم محمود را که از دهان آن افسر شنیدم، چشمانم سیاهی رفت. تمام سعیم را کردم که خودم را سراپا نگه دارم. باید به خودم مسلط باشم اما نتوانستم.

رضا داد زد: خانم من با این همسایه بغلی شما کار دارم. هرچی در می زنم باز نمی کنند.

خانم در حالی که چادرش را روی سرش کشید و گفت: به رحمت خدا رفتند. شما کس و کارشونید.

رضا گفت: می شه چند لحظه بیان دم در؟

زن گفت : برای چی بیام دم در؟ من الان سه ماهه ازش خبر ندارم.

مامور گفت: شما بفرمایید دم در، زیاد وقتتون رو نمی گیریم.

داد زدم: بابا حالیتون نمی شه. من سه ماهه دارم دیوونه می شم. الان تو این سه ماه یا کلانتری بودم یا اداره امنیت. بابا من از عزیزترین کسم خبر ندارم. چرا نمی ذارین کنج خونه به درد خودم بمیرم.

خانم چادری گفت: همش کنج خونه بود. زیاداز خونه بیرون نمی اومد. مثله اینکه سرطان داشت. آقا از بس که سیگار می کشید. ما هر وقت دیدیمش لبش یک سیگار روشن بود.

رضا گفت: خانواده ای، کس و کاری؟

خانم چادرش را مرتب کرد و گفت:راستش ما تازه یه سالی است اومدیم این محل، اما تا اونجا که من خبر دارم کسی رو نداشت. همسایه ها از بوی نعش، پلیس رو خبر کردن. پلیس که اومد فهمیدیم مرده است.

رضا گفت: تو که می دونی محمود عزیز ترین من هم بود، اما چه میشه کرد الان پنج ساله کسی ازش خبر نداره، معلوم نیست این پست فطرتا چه بلایی سرش آوردن. تو که نباید تا آخر عمر جامه عزا تو تنت بمونه.

مادر گفت: جامه عزات رو آن قدر در نیار که برای عزای من بپوشی.

خانم چادری گفت: شما چه نسبتی با آقا محمود داشتین؟

گفتم: من نامزدش هستم.

گروهبان با غیض به من نگاه مرد و گفت: نامزدش؟

سروان به افرادش اشاره کرد و رو به من کرد و گفت: خانم شما باید برای پاسخ به چند سوال با ما بیایید!

گفتم: آخر این چه سوالی است که می کنی؟ مگر امکان دارد که محمود زنده باشد که بخواهد کارت پستال بفرستد.

رضا گفت: ولی من خط محمود هنوز خوب یادمه. این خط محموده!

رضا گفت: خانم می شه زنگ بزنین اوژانس.

گروهبان گفت: قربان ولی این خانم حالش خیلی بده . بهتر بی سیم بزنیم اورژانس بیاد.

دخترکم گریه می کرد و می گفت : مامان ، مامان، مامان،حالت بده. قرصات رو برات بیارم.

رضا گفت: ثریا چی شد؟

خانم چادری زیر بغلم رو گرفت: خانم صدای منو می شنوی .

گروهبان گفت: قربان فکر کنم باز از حال رفت.

رضا گریه می کرد . محمود هم گریه می کرد. دخترکم هم گریه می کرد . اما من می خندیدم.

يك پاسخ برايش بگذاريد