تقدیم به خاطره علی ایزدپناهی
همه دانشجویان رشته کامپیوتر دانشگاه، میدانستند که سیاوش در برنامهنویسی ، رودست ندارد. سیاوش ، پسر لاغر و خجالتی بود که هیچکس او را در محافل دانشجویی ندیدهبود. همیشه آهسته میآمد و میرفت یک صندلی مانده به ردیف آخر، سمت پنجره مینشست. این پسر سبزه رو با موهای فرفری، اهل قزوین بود. لباس های ساده میپوشید و همیشه سر به زیر بود. برای همین خیلی ها اگر او را در خیابان میدیدند، به ذهنشان خطور نمیکرد که این فرد هم دانشگاهی آنان باشد. برای همین دوست و آشنایی نداشت که با او همخانه شود. پدرش برای او یک خانه ، دو کوچه پایین تر از دانشگاه، اجاره کرده بود تا بتواند راحت به دانشگاه تردد کند.
این پسر بی سر وصدا، در روزهای تحویل پروژه درس برنامه نویسی، برای همه شناخته شد. روز تحویل پروژه، همه سعی میکردند از روی هم کدها را کپی کنند و یک چیزی تحویل استاد بدهند که درآن درس نمره کم نیاورند. آسیستان کلاس، نام سیاوش پناهی را خواند تا برای تحویل پروژه به اتاق آقای حمیدی برود.
آقای حمیدی، استاد جوانی بود که این ترم تدریس درس برنامهنویسی را به عهده گرفته بود. به قول دانشجویان اهل سمبل کردن نبود.برای تدریس از مثال ها و تمرین های عملی بسیار زیادی بهره می جست. همواره سعی میکردبا پروژه، دانشجویان را به کارعملی وادار کند. جدیت و زبان گیرای او سبب شده بود که با وجود سخت گیری هایش، برای دانشجویان استاد محبوبی باشد. به گونه ای که بچه های کلاسش، به دوستان خود توصیه می کردند که در ترم بعد، حتما با آقای حمیدی کلاس بردارند.
امروز، آقای حمیدی می خواست پروژه های میان ترم را در دفترش تحویل بگیرد. آقای حمیدی ، موشکافانه پروژه ها را بررسی می کرد و بسیار سخت به آنها نمره می داد. به پروژه شاگرد اول ترم گذشته ، نصف نمره را داد که تا آن لحظه بالاترین نمره بود.
سیاوش پس از آن که نامش را شنید، در حالی که سرش پایین بود، سعی کرد راهش را از میان جمعیتی که دم در دفتر استاد ازدحام کردهبودند، باز کند و به داخل دفتر برود. خیلی از دانشجویان ، اسم سیاوش پناهی ، برایشان غریبه بود و مرتب از هم می پرسیدند که فلانی کیست؟
سیاوش پس از سلام به آقای حمیدی، سی دی پروژه خود را به استاد داد. استاد به او اشاره کرد که بیاید برنامه اش را پشت سیستم او اجرا کند. سیاوش ، جزوه و کاغدهایش را روی میز استاد گذاشت و آرام به کنار استاد رفت. سی دی را از استاد گرفت و درون سی دی درایو گذاشت. برنامه اش را اجرا کرد. اکثر دانشجویان با تعجب اجرای برنامه او را نگاه میکردند. سکوت عجیبی میان همه حاکم شده بود. برنامه سیاوش از گرافیک بالایی برخوردار بود. وقتی اجرای برنامه به پایان رسید و جواب آخر را بر مانیتور نشان داد، صدای هلهله دانشجویان بالا رفت و همه باهم سیاوش را تشویق کردند. برخلاف قیافه شاد دانشجویان ، ابروان پر پشت آقای حمیدی در هم رفت . با صدای عتاب آمیزی، دانشجویان را ساکت کرد. در حالی که ناراحتی در چهره اش موج می زد، رو به سیاوش کرد و شروع به پرسش کرد. هر چه حمیدی پرسشها را پیچیده تر بیان می کرد تا به قول خودش مچ دانشجوی خلافکار را بگیرد و اثبات کند که این پروژه را خود دانشجو ننوشته است، سیاوش آرام آرام یکی یکی پرسشها را پاسخ می گفت و با تسلط تمام، پروژه خود را توضیح می داد. برای حمیدی چاره ای نماندهبود جز آن که اعلام کند پروژه سیاوش نمره کامل را گرفته است. با این کار سکوت دانشجویان منفجر شد و از آن روز به بعد، سیاوش خجالتی و گوشه گیر، برای تک تک دانشجویان رشته کامپیوتر شناخته شد. از آن روز این پسر گوشه گیر ، به کانون توجه بقیه دانشجویان تبدیل شد. چیزی که خودش اصلا به آن علاقهای نداشت. دانشجویان دختر و پسر برای انجام پروژه های خود به او مراجعه میکردند و او نمیتوانست به کسی نه بگوید. بارها با خودش کلنجار رفت تا به کسی بگوید فرصت برای کار او ندارد، اما نتوانست. حتی بعضی دانشجویان یادشان میرفت بعد از آنکه پروژه خودشان را از او تحویل می گرفتند، از او تشکر بکنند و او هیچ چیز نمی گفت و آن لحظه با خودش عهد می کرد برای کسی کاری انجام ندهد. نه اینکه او نیازمند تشکر آنان بود. آن چیزی که او را آزار میداد این بود که دیگران انجام پروژه های خود را، وظیفه او میدانستند. با تمامی این افکار و اندیشه ها، به ساعت نمیکشید که عهد خود را میشکست و خواسته کس دیگری را اجابت میکرد .
یک روز سرد دی ماه که سرما تا عمق وجود آدم نفوذ میکرد، سیاوش برای رفتن به کلاس حل تمرین به دانشگاه آمد. هفته فرجه امتحانات بود و دانشگاه خلوت بود و همه به منظور آماده شدن برای امتحانات به شهرهای خود رفته بودند. سیاوش ، آن ترم ، در کلاسهایش مرتب شرکت نمیکرد و برای خودش عجیب بود که برای کلاس حل تمرین به دانشگاه آمده است. امروز حال عجیبی داشت. از در و دیوار خانه و تنهاییاش، حالش به هم خورده بود. برای فرار از تنهایی اش، تصمیم گرفته بود به دانشگاه بیاید. به نظر نمیآمد کلاس حل تمرین هم تشکیل شود. سیاوش کمی در سالن دانشگاه قدم زد. مطمئن شد که کلاس تشکیل نمیشود. تصمیم گرفت به خانه برود. از پشت سر، یک صدایی ظریفی او را صدا زد. آن قدر صدا آهسته بود که او فکر کرد اشتباه اسمش را شنیده است. اما آن صدا دوباره اسم او را صدا زد.
” آقای پناهی، می توانم چند لحظه وقتتان را بگیرم”
سیاوش برگشت به پشت سرش نگاه کرد . نگاهش با نگاه یک دختر خانم تلاقی کرد. سیاوش آن قدر خجالتی بود که نمی توانست به چشمان پسرها زل بزند، چه برسد به آن که مستقیم به چشمان یک دختر نگاه کند. صورتش مثل لبو قرمز شد. سرش را پایین انداخت.
“خواهش می کنم”
این دختر که سیاوش را خطاب قرار داده بود، غوغا رضوانی بود. دختر دانشجو تهرانی که همورودی سیاوش بود اما کل ورودیهای دانشگاه ارادت خاصی به ایشان داشتند. غوغا کاملا بر عکس سیاوش بود. همیشه در مهمانیها و محافل دانشجویی شرکت می کرد و به اصطلاح گل سرسبد مجالس بود. اگر چشمان و ابروهای مشکی رنگ و لبان کوچکش ، قیافه اصیل ایرانی از او ساخته بود و محبوب دل تمام پسرهای دانشگاه بود، اما مهربانیهایش او را حتی در میان دخترها هم ، دوست داشتنی کرده بود. هر چقدر غوغا دروس نظری برایش راحت بود، اما در درس برنامهنویسی مشکل داشت. برای او کاری نداشت که از یکی از پسران سینهچاک اطرافش ، بخواهد در پروژه آخر ترم برنامهنویسی کمکش کند. آن پسرها، اگر برنامهنویسی هم بلد نبودند، از زیر زمین هم که شده برایش پروژه جور میکردند. غوغا واقعا میخواست یاد بگیرد و میخواست از کسی این درخواست را بکند که خیالش راحت باشد که در پی انجام این پروژه، فکر دیگری را در سر نمیپروراند. او روز تحویل پروژه میان ترم، شاهکار سیاوش را دیده بود و تصمیم گرفته بود از او کمک بخواهد. اما در طول ترم، هر چه گشته بود، سیاوش را پیدا نکرده بود. آن روز سرد زمستانی، غوغا آمده بود دانشگاه جزوه یکی از دوستانش را پس بدهد، که دیده بود سیاوش از نظرها نهان، تنها در سالن دانشگاه قدم میزند. فرصت را مناسب دیده بود و به سرعت به طرفش رفته بود و شروع به صحبت کرده بود.
“آقای پناهی،من غوغا رضوانی هستم. هم کلاسی شما. من کمی ، نه بذارید رو راست باشم، خیلی در درس برنامهنویسی مشکل دارم. نمی خوام پروژه بخرم. می خوام یاد بگیرم. من از پروژه میانترم شما واقعا خوشم اومد. معرکه بود. حمیدی هیچ حرفی برای گفتن نداشت. شما واقعا در برنامهنویسی کارتون درسته. بر عکس شما من اصلا استعداد برنامهنویسی ندارم اما میگن میشه با تمرین و ممارست ، یاد گرفت. نظر شما چیه؟ چرا من اینقدر حرف می زنم؟ بهتره برم سر اصل مطلب. شما وقت دارین به من کمک کنین برنامهنویسی رو یاد بگیرم”
غوغا یک ریز شروع به صحبت کرده بود. انگار به سیاوش ، برق 220 ولت وصل کرده بودند. شوک زده شده بود. سرش داغ شده بود. کلمات غوغا را نمیشنید فقط یک نوای آسمانی میشنید که با نت به خصوصی او را خطاب قرار داده بود.
” نظر شما چیه؟ ناراحتتون کردم؟ چرا حرفی نمیزنین؟”
سیاوش، یک دفعه احساس کرد، صدا قطع شده است. سکوت سنگینی تو سالن حاکم شده بود. صدای چیلر دانشگاه که هوای گرم تو سالن میزد، شنیده میشد.
” من وقت دارم. میتونم کمکتون کنم. اگه اجازه بدین از امروز نه. از فردا”
غوغا خیالش راحت شد که سیاوش را ناراحت نکرده است.
“حتما. ممنون . پس تا فردا آقای پناهی. راستی ببخشین اینو میپرسم. ناراحت نمی شین من سیاوش صداتون کنم؟”
سیاوش به زور لبش را تکان داد. انگار از ته چاه صدایی درآمد.
“نخیر”
غوغا کوله اش را که دستش گرفته بود، روی دوشش انداخت.
” پس سیاوش قرارمون فردا ، همین جا. خداحافظ”
با رفتن غوغا، درون سیاوش را سرمای عجیبی فرا گرفت. انگار چیلر دانشگاه تبدیل به کولر شده بود و موج هوای سرد را به سوی سیاوش پرتاب میکرد.سیاوش دیگر نمیتوانست روی پاهایش بایستد. همان جا روی زمین نشست.
ذهنش یارای تحلیل این اتفاق را نداشت. او را چه میشد؟ آیا این دختر همان اسطوره ای است که او در خلوتش، در شعرهایش با او صحبت میکرد . مگر اسطوره ها، از آسمان به زمین میآیند. دلبر رویاهایش، باران نام داشت اما این دختر اسمش غوغا بود. مگر باران و غوغا میشود از یک جنس باشند. نمیدانست چرا این بازی شروع شده بود؟ چرا مرز رویا و واقعیت برایش به همریخته بود؟
سیاوش ، به هزار بدبختی خود را به نگهبانی دم درب دانشگاه رساند. از آنجا آژانس گرفت و تا خانهاش که دو کوچه با دانشگاه فاصله داشت، با آژانس رفت.
سیاوش، ده جلسه با غوغا کار کرد و غوغا با کمک سیاوش، پروژهاش را انجام داد. آن ترم ، غوغا توانست با نمره خوبی درس برنامهنویسی را پاس کند. برای تشکر ، برای سیاوش پلیور قرمز خوش رنگی گرفت .
درخشش درسی سیاوش در درس برنامه نویسی، سبب شد که آقای حمیدی ، او را برای انجام پروژههای شرکتش، دعوت به همکاری کند. البته نکته مهمی هم در این میان وجودداشت. سیاوش هر چقدر در برنامهنویسی مهارت داشت، در دروس نظری ضعیف بود. به همین دلیل نمره بالای درس برنامهنویسی هم نتوانست کاری از پیش ببرد و این ترم هم مانند ترم قبل، مشروط شد. اگر ترم بعد هم مشروط می شد، آن وقت از دانشگاه اخراج میشد. خطر اخراج از دانشگاه، کمی دلش را آشوب کرد. اما همکاری با آقای حمیدی، برای سیاوش آن قدر جذابیت داشت که دیگر به این موضوع فکر نکرد.
پروژه آقای حمیدی، مربوط به اتوماسیون یک کارخانه مواد غذایی بود. صحبتهای آقای حمیدی ، آن قدر برای سیاوش جذاب بود که از خوشحالی داشت بال در میآورد. این پروژه علاوه بر آن که برای سیاوش سابقه کار خوبی بود، سبب میشد سیاوش مستقل شود و هزینه دانشگاهش را خود به عهده بگیرد. سیاوش همیشه از این مسئله رنج میبرد که پدرش به خاطر مخارج دانشگاه او، مجبور است دو شیفت کار کند. حال فرصتی به دست آمده است که به پدرش بگوید که شما میتوانید بعد از ظهرها استراحت کنید و به خاطر من خود را در سختی نیاندازید. با خودش کمی فکر کرد. تصمیم گرفت وقتی اولین درآمدش را کسب کرد، به پدرش این مطلب را بگوید. با خودش تصور کرد که پدر و مادرو تنها خواهرش با شنیدن این خبر، چه حالی میشوند.
سیاوش شبانهروز بر روی پروژه وقت گذاشت . حتی تعطیلات عید هم به شهرستان خود نرفت. به مادرش گفت که باید بر روی درسهایش متمرکز شود تا افت تحصیلی ترم های گذشته را جبران کند تا این ترم مشروط نشود. نمیخواست هنوز درباره پروژه به خانواده اش چیزی بگوید. با خود عهد کرده بود با اولین حقوقش، آنها را غافلگیر کند.مادرش هم با آن که پای تلفن گریه میکرد و دلش برای تنها پسرش تنگ شده بود، اما به خاطر خطر اخراج از دانشگاه ، این مسئله را پذیرفت.
سیاوش دیگر کمتر به دانشگاه می رفت . البته این مطلب ، دلیل دیگری هم داشت. هر لحظه احساس می کرد که در دانشگاه با غوغا رو به رو شود. او دیگر توان رویارویی با غوغا را نداشت. فقط نیمه شب ها، وقتی که ساعت ، دو ضربه می نواخت، کامپیوتر را خاموش میکرد . رو به دیوار مینشست و با غوغا خلوت میکرد. هر آن چه سال ها در اعماق دلش بود، به غوغا میگفت. نمیفهمید چه را زمان آن قدر با او سر عناد داشت. تا صحبتش با غوغا گرم می شد، سپیده می زد و او مجبور بود که چند ساعتی بخوابد تا بتواند دوباره انجام پروژه را از سر بگیرد. اما نکته ای بود که او را همواره آزار میداد. او با دیدن غوغا ، رشته افکارش پاره می شد و نمیدانست به او چه بگوید. با این حال چگونه میخواست برای او از غوغای درونش بگوید. تصمیم گرفت با اولین حقوقش برای غوغا ، یک هدیه زیبا بخرد و با یک نامه تمامی حرف هایش را به او بیان کند. برای همین سعی کرد وقت استراحتش را نصف کند تا پروژه را تا آخر این ترم به سامان برساند.
سیاوش آن قدر بر روی پروژه وقت گذاشت که روز آغاز امتحانات را اشتباه کرد. همین سبب شد که امتحان اولش را از دست بدهد. ذوق رسیدن به مراحل پایانی پروژه، این موضوع را برای سیاوش بیاهمیت کرده بود. می دانست که از درس برنامه سازی پیشرفته که این ترم با آقای حمیدی داشت، نمره بیست خواهد گرفت. این بیست، صفر آن درسی که فراموش کرده بود به سر جلسه آن برود، را جبران میکرد.
سوالات امتحان برنامه سازی پیشرفته، آن قدر برایش آسان بود که هر کدام را با تفصیل و تشریح کامل، پاسخ داد. بعد از امتحان، دانشجویان او را حلقه کرده بودند و او به تمامی سوالات و اشکالات آنها پاسخ می داد. غوغا هم در میان حلقه بچه ها بود. با پاسخ به هر سوال بچه ها، انگار وجودش مالامال از انرژی میشد. در همین حین یادش افتاد که باید سریعتر به خانه برود. پروژه را باید تا دو روز دیگر تحویل میداد.
آقای حمیدی به او گفت که نیاز نیست برای تحویل پروژه به شرکت بیاید. فردا خودش به خانه او خواهد آمد. انگار دنیا را به سیاوش داده بودند. استادش میخواست به خانه کوچک او بیاید. پیش خود فکر کرد که باید پذیرایی شایستهای از او بکند. میوه ، شیرینی و هر چه که فکر می کرد لازم است، خرید. پروژه را هم برای چندمین بار تست کرد. درست جواب می داد. به فکرش رسید مستندات پروژه را هم تهیه کند. آفتاب زده بود که کارش تمام شد. پروژه و مستندات را به طور کامل بر روی سیدی رایت کرد. چند ساعت به آمدن استادش مانده بود. با آن که شب را تا صبح کار کرده بود، اما خوابش نمیآمد. یادش آمد میوه ها را نشسته است. بلند شد و رفت میوه ها را شست و آنها در تنها کاسه بلور بزرگی که داشت، چیند. پیشدستیها را هم آماده کرد. اما برای شیرینی دیگر ظرف نداشت. تصمیم گرفت شیرینیها در همان جعبهاش باشد. یک دفعه از جا پرید. چقدر اتاقش کثیف بود. سریع کاسه میوهها را در یخچال گذاشت و درب جعبه شیرینی را بست. جارو را از گوشه آشپزخانه برداشت و شروع به جارو کردن کرد. این مدت اصلا فرصت نکرده بود به خانهاش برسد. همه آشغالها را در کیسه بزرگی جمع کرد و به بیرون از خانه برد. تصمیم گرفت سریع دوش بگیرد. دیگر چیزی نمانده بود که استادش بیاید. موهایش را که خشک میکرد، صدای زنگ آمد. سریع در را باز کرد. استادش بود. باورش نمیشد که استاد محبوبش در خانه او باشد. آن قدر هول شده بود که یادش رفت پذیرایی کند. سریع استاد را به پشت کامپیوترش برد و شروع به توضیح دادن پروژه و مستندات آن به استادش کرد. آقای حمیدی به دقت گوش میداد. برایش جالب بودکه این پروژه آنقدر کامل و دقیق پیادهسازی شده باشد. از این مطلب تعجب کردهبود که سیاوش از روشهایی استفاده کرده بود که هنوز هیچ منبع فارسی راجع به آن نبود.
“آقای پناهی، این روشها را از کجا یاد گرفتی؟”
سیاوش ، تعدادی فایل را بر روی سی دی نشان داد و گفت:
“استاد، من در اینترنت خیلی جستجو کردم و بالاخره توانستم چند تا ایبوک، پیدا کنم. آنها را هم برایتان روی سیدی رایت کردهام”
آقای حمیدی از سیاوش، سیدی را گرفت و کلی به سیاوش آفرین گفت. سیاوش تازه یادش آمد که پذیرایی نکرده است و رفت که میوه و شیرینی بیاورد.
آقای حمیدی ، به سیاوش گفت که برای حقوق و قرارداد، دوشنبه آینده به شرکتش بیاید.
این چند روز، برای سیاوش بسان یک سال گذشت. یک شنبه شب ، هر کاری کرد بخوابد، خوابش نبرد. منتظر بود هر چه سریعتر، صبح بشود و حقوقش را بگیرد. دیروز پشت ویترین مغازه لباسفروشی انتهای خیابان دانشگاه، دامن قرمز قشنگی دیده بود.با آن که آن دامن خیلی گران بود اما با اولین نگاه، تصمیم گرفته بود آن را برای غوغا بخرد. حال منتظر بود فردا صبح شود تا با حقوقش آن دامن را بخرد. تصمیم گرفته بود که تمام حرف هایش را برای غوغا بنویسد. ده صفحه شده بود و حال آن کاغذ ها هم بالای سرش گذاشته بود تا فردا آن را در داخل کادو غوغا بگذارد.
ساعت 10 صبح بود که بیدار شد. هر چه فکر کرد یادش نیامد دیشب کی خوابش برده بود. سریع لباسش را پوشید و به طرف شرکت آقای حمیدی راه افتاد.
یک روز گرم تیرماه بود . انگار آفتاب تیغ بر زمین کشیده بود. سیاوش سر تا پا خیس عرق شد تا به شرکت آقای حمیدی رسید. شرکت کوچکی بود. شاید به زور تعدادکارمندانش به سه نفر می رسید. یک خانم جوانی پشت میز رو به روی دربورودی نشسته بود. حدس زد که منشی شرکت است. جلوی میز او رفت.
“ببخشید خانم، من با مهندس حمیدی کار داشتم.”
منشی زیر چشمی او را نگاه کرد و گفت:
“شما”
“پناهی هستم. سیاوش پناهی”
منشی تلفن را برداشت و شروع به صحبت کرد. بعد از آن که تلفنش را قطع کرد، گفت:
“آقای مهندس گفتند نمرهها را امروز در بورد دانشگاه اعلام کردن. نمره ها نهایی و غیرقابل تغییره.”
سیاوش از تعجب خشکش زده بود.
” ببخشید خانم، من برای نمره اینجا نیومدم. خود آقای مهندس گفتن بیایم خدمتشون. هفته گذشته من یک برنامه برای ایشون نوشتم و گفتن برای حقوق و مزایا امروز خدمتشون برسم”
“قرار داد داری، آقای محترم؟”
“قرارداد؟ امروز قرار بود قرار داد را بنویسیم”
“آقای محترم، شوخی می کنین؟ کجای دنیا اول کار را انجام میدن و بعد قرار داد را مینویسن؟”
“شما لطف می کنین اجازه بدین با خود آقای حمیدی ملاقات کنم”
منشی دوباره تلفن را برداشت و با بیمیلی شروع به زنگ زدن کرد.
“آقای حمیدی، این آقای سیاوش پناهی درخواست ملاقات با شما را دارن. می گن برای شما برنامه نوشتن و برای قرارداد…”
منشی یک دقیقه ساکت بود و فقط گوش می کرد و بعد با عصبانیت گوشی را کوبید.
“همینو می خواستین که سرمن داد بزنه. آقای محترم ایشون الان جلسه دارن. بعدش هم گفتن اگر فکر میکنین با این حرف ها میتونین نمره بگیرین، اشتباه میکنین. بهتره برین درستون رو بخونین که آخر ترم، پیش استاد التماس نمره نداشته باشین. بفرمایین بیرون. مزاحم نشین”
سیاوش دیگر حرف های منشی را نمی شنید. احساس میکرد دارد خواب می بیند. باورش نمی شد.
در خیابان مثل آدم های جن زده راه میرفت. احساس میکرد که با همه دنیا فرق دارد. احساس غریبه بودن می کرد. تمامی دیوارها، ماشین ها و بیشتر از همه آدم ها برایش رعبآور بود. نفهمید چگونه جلو درب دانشگاه رسید. آهسته درون حیاط دانشگاه قدم گذاشت.
” آقای پناهی، آقای پناهی”
برگشت دید غوغا پشت سرش است.
“آقای پناهی ، از آن طرف خیابان که شما را دیدم، سریع آمدم پیش شما. راستش میخواستم یه چیزی به شما بگویم. شما چرا تو هیچ میهمانی شرکت نمی کنین؟ من می خوام اولین نفری باشم که شما رو دعوت میکنم. راستش من و مهرداد تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم . برای همین پنجشنبه شب، تو پیتزا کنج ، همه بچه ها رو دعوت کردیم که دور هم یه جشن کوچولو خودمونی بگیریم. شما که حتمن میآیین. البته می دونم درست نیست که الان این حرفا رو می زنم. شما ناراحتین. حق هم دارین.من هم جای شما بودم ناراحت می شدم. شما به من که برنامهنویسی یاد دادین، شونزده شدم، بعد نمره خودتون هفت و نیم شده. حتمن اشتباه شده. من مطمئنم. برگ اعتراض که نوشتین؟ اگه ننوشتین حتمن الان بنویسین. مطمئن باشین اشتباه شده. خوب من مزاحمتون نباشم. پنجشنبه شب با مهرداد منتظرتونم . حتمن بیاین . باشه . خداحافظ”
غوغا به سرعت به آن طرف خیابان رفت و سوار پرایدی شد که یک پسر جوان در آن منتظر او بود.
صبح شنبه، آقای حمیدی برای اعلام نمره ها ی درس طراحی و اگوریتم تصمیم گرفت به دانشگاه برود. خیلی عجله داشت. ساعت 11 باید به کارخانه مواد غذایی می رفت. قرار بود مدیریت کارخانه از او برای برنامه جامعی که برایشان نوشته بود، طی مراسمی تقدیر کند. دستپاچه بود. به زور نزدیک دانشگاه جای پارک پیدا کرد و پراید سیاهش را پارک کرد. در ماشین را قفل کرد. از دور دید دم در دانشگاه شلوغ است به طرف درب دانشگاه رفت . کنجکاو شد که بداند برای چه دانشجویان گوشه دیوار دانشگاه جمع شدند. جلو رفت. دید یک حجله سراسر گل آنجا گذاشته اند. عکس دانشجویی در حالی که لبخند می زند و پلیور قرمزی پوشیده بود، در محاصره گل ها بود.روی گل ها ، روبان مشکی زده بودند و روی آن با ماژیک سفید نوشته بودند:”گر از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی، به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را”. زیر عکس مقوای سفیدی بود که نوشته بود: مرحوم سیاوش پناهی.
نمی دونم خاطره بود یا داستان،جنبه داستانی اش ایراد زیاد داشت ولی جنبه خاطره اش تکونم داد
سلام
مرسی جالب بود ، منو برد تو خاطرات 10 سال پیش و دوران دانشجویی خودم ….و اتفاقاتی که واقعا تو دانشگاهها اتفاق می افته …فقط چرا آخر داستاناتو اینقدر تلخ می بینی ؟؟؟موفق باشی ….
تمام این داستان داد میزد که نویسنده خاطره نویسی کرده است. البته دیالوگ بین غوغا و سیاوش به داستان روایی نزدیک شده یود.آخر داستان دلم برای رنگ های قرمز قصه سوخت. چهره ی غوغا خیلی آشنا بود انگار سالها با اون زندگی کردم و دوستش دارم. راستی شما هم مثل من فکر میکنین سیاوش ها همیشه در اتشند؟