فندک را برداشت و سیگارش را آتش زد. کام عمیقی از سیگار گرفت و دود آن را حلقه حلقه بیرون داد. امشب تصمیم گرفته بود داستان جدیدش را شروع کند. شاید نزدیک به یک ماه بود که هر شب تصمیم می گرفت داستانش را بنویسد اما خودش نمیدانست چگونه صبح میشد و او فقط یک خط بیشتر ننوشته بود. اما امشب تصمیم گرفته بود، هر جور که هست افکار پراکنده خود را متمرکز کند و داستانش را شروع کند. تصمیم گرفته بود داستان یک ضمیر سرگردان را بنویسد. کسی که نمیداند به دنیای ارواح تعلق دارد و یا ساکن همین دنیا است. روحی که هنوز مرگ خود را نپذیرفته است و تصمیم ندارد خانه خود را ترک بگوید؛ این چنین تا ابد دریک چرخه تکراری شب و روز، سرگردان است.
دود سیگارش را بیرون داد. بر روی برگه اش نوشت : سرگردانی.این نام داستانش بود.حال باید داستانش را از یک جا شروع میکرد. از یک شب سرد زمستانی، درست مثل همین امشب. صدای سوز و باد از لای پنجره به داخل میآمد. می توانست با همین صدای باد که الان میشنید، شروع کند. فقط کافی بود کمی غلو کند. کمی دقت کرد . نیاز به غلو نبود. صدای طوفان ، لحظه به لحظه بلندتر میشد. انگار خودش را با تمام توان به پنجره ها میکوفت. چه جالب. خودش صحنه آغازین داستانش را تجربه میکرد. این را به حساب خوش اقبالی خود گذاشت. حال میتوانست به بهترین وجه با این صدا برای داستانش فضاسازی کند. نالههای طوفان، نه خوشش نیامد. ضجههای طوفان، این بهتر شد. درست مثل کسی که حلق آویر شدهاست و به سختی جان میدهد.آن قدر دست و پا می زند که جانش به درآید. از این تشبیه ذهنی خود، خوشش آمد. احساس میکرد که طوفان هرآن تمام زوار چوبی کهنه پنجره را از جا میکند. تصمیم گرفت پرده کهنه سفیدرنگ اتاق را که از کثیفی رنگش به سیاهی می زد، کنار بزند تا با تمام وجود طوفان را حس کند. پرده را کنار زد.درخت توت کهنسال که جلوی پنجره اتاقش قد علم کردهبود، با تمام توانش سعی میکرد شاخههای خود را دربرابر طوفان حفظ کند. هیچکس درکوچه نبود. حتی گربههای محله هم در چنین شبی، خود را گوشهای پنهان کرده بودند. به پشت میزکارش برگشت . میز کار و صندلیاش، آن سوی اتاق ، پشت به پنجره ، بود. پیش خودش تصور کرد اگر کسی بخواهد درباره ارواح بنویسد، باید به حریم آنها پا بگذارد. آیا آنها واقعا وجود دارند یا شاید توهم انسانهاست که در خلوت خویش ، حضور غریبه ای را احساس میکنند. در این مورد هیچ چیز اثبات نشده است. هر چیزی که هم گفته شدهاست ، بین خیال و واقعیت غوطه ور است. نه می توان پذیرفت و نه می توان رد کرد. به راستی چه کسی با یک روح ملاقات کرده است؟ و یا اصلا یک روح چگونه حضور خود را اعلام می کند. حتما میآید و میگوید با عرض سلام وخسته نباشید، بنده یک روح سرگردان هستم که راه عالم بالا را گم کردهام و در خدمت شما دوست عزیز هستم. از فکر خودش خندهاش گرفت . سیگارش را در جاسیگاری له کرد. طوفان با صدای بلند به پنجره زد. برگشت به پنجره نگاه کرد. پرده بسته بود. سرمای عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. دستانش بی حس شده بود. او خودش الان پرده ها راباز کرده بود و حالا پردهها بسته بودند. یک آن به ذهنش رسید شاید هنگامی که به داستانش فکر میکرد، بدون آنکه حواسش باشد، پردهها را کشیده است. با این تصور ، نفس راحتی کشید. از ترس خودش خندهاش گرفت. آن قدر در داستان خودش غرق شده است که خودش هم ترس برش داشته بود. بلند شد به سمت پنجره رفت. پردهها را باز کرد. از فضای اتاق خوشش آمده بود . بهش ایده میداد. به پشت میز کارش برگشت. ایده خوبی گرفته بود . روح سرگردان داستان او با باز کردن پردههایی که بسته بودند، حضور خویش را اعلام میکرد. این شروع خوبی بود. روحی که از باز شدن پرده ها عذاب میکشید و به هیچ وجه تحمل نمیکرد لحظه ای پرده ها باز باشد. چرا از باز شدن پرده ها عذاب میکشید؟ شاید تحمل هیچ نور و صدایی را نداشت. نه الان که شب است و این دلیل خوبی نیست. شاید پشت پنجره تصویری است که عذابش میدهد. اما پشت آن پنجره کوچهای با درختی توت بیشتر نیست . نه خود اینها به خودی خود عذابآور نیستند. شاید برایش خاطرهای را یادآوری میکنند. خاطره روزی که نامزدش برای همیشه اورا ترک کرد و او پشت این پنجره، ساعتها گریه کرده است و شاید حتی خاطره روزی که او خود را به این درخت توت حلقآویز کردهبود. آن روح سرگردان ،پشت این پنجره ، تاب خوردن نعش خود را بروی آن شاخههای درخت توت میبیند و عذاب میکشد. این میتوانست دلیل خوبی باشد . برگشت به پنجره نگاه کرد. پردهها بسته بودند.یک آن نزدیک بود سکته کند. نفسش بند آمدهبود. این دیگر نمیتوانست توهم باشد. خودش پردهها را دوباره باز کردهبود. احساس خفگی کرد. انگار ذرهای هوا، در اتاق وجود نداشت. تمام بدنش کرخت شدهبود. احساس کرد روح سرگردان داستانش، در کنار او نفس میکشد. شاید کسی در اتاق هست که از پرده های باز آن پنجره کهنه، عذاب میکشد. شاید او هم از تصویر آن سوی پنجره، دلش آشوب می شود. سعی کرد به موضوع پرده فکر نکند و فکرش را بر روی داستانش متمرکز کند. به سراغ روح سرگردان داستانش برگشت. سعی کرد این جریان پرده ها را به نوعی اعلام حضور روح سرگردان داستانش ، جلوه دهد. در همین حین، چراغ اتاق خاموش شد. تصور کرد برق رفته است . طوفان با شدت بیشتری خود را به پنجره میکوبید. یک لحظه به ذهنش رسید که نکند برق نرفتهباشد. احساس کرد انگشتانش به طرز محسوسی میلرزد . دستش را به دسته صندلی گرفت و آهسته بلند شد. نفسش در نمیآمد . کورمال کورمال دستش را به دیوار رساند و بر روی دیوار دست کشید . کلید برق را پیدا نمیکرد. کمی آن طرف تر رفت . کلید را پیدا کرد و آن را زد . چراغ اتاق روشن شد. جیغ بلندی زد. پس برق نرفته بود. این چه دلیلی میتوانست داشته باشد؟ چه کسی چراغ را خاموش کردهبود؟ آیا کسی به جز او در اتاق است؟ خواست بلند صدا بزنداما صدایش در نیامد . گلویش خشک شده بود . نمیتوانست روی پایش بایستد. همان جا آهسته روی زمین نشست. طوفان هم انگار زمان را مناسب دیدهبود و تصمیم داشت پنجره را از جا بکند. به یاد حرف نامزدش افتاد . به او گفتهبود سرش به کار خودش گرم باشد و به عالم ارواح کاری نداشتهباشد. او هم کلی به حرف نامزدش خندیدهبود و به کارش ادامه دادهبود. یادش آمد در یادداشت آخری نامزدش، قبل از آن که برای همیشه او را ترک کند، به او گفته بود که جایی در کتب قدیمی خوانده است که هر کس که ارواح را از خواب ابدی بیدار کند، به نفرین آنها دچار می شود و تا ابد سرگردان خواهد شد. تصمیم گرفت ادامه داستانش را فرداشب بنویسد. اصلا یک داستان دیگر می نوشت. بلند شد که داستانش را پاره کند و داستان دیگر شروع کند. در همین حین، چراغ اتاق خاموش شد. دیگر هیچی نفهمید. با سرعت خود را به تختش رساند و خود را زیر پتو پنهان کرد.
×××
عزیزم سلام، نمی دانم یادداشتم را چه جوری شروع کنم. هنوز دستانم دارد می لرزد. دیگر تحمل این زندگی برایم غیر ممکن است. جانم به لبم رسیده است. از روزی که با تو بودم تا به امروز ، یک روز خوش نداشتیم. همیشه برایم داستان هایت را می خواندی و می گفتی زندگی در دنیای داستان لذت بخش تر از دنیای واقعیت است البته در همین دنیای واقعی،صاحبخانه، با آن وضع فضاحت بار، مختصر وسایل مارا داخل کوچه ریخت، تو چه کار کردی؟ لبخند زدی و گفتی از این هم می شود یک داستان خوب درآورد. مردشور هرچی داستان است، ببرم.این اواخر هم به ارواح گیردادی و گفتی می خواهم داستان گوتیک بنویسم. هرچه به تو گفتم با عالم ارواح کاری نداشته باش، گوش نکردی. من را آوردی توی این اتاق فکسنی با آن پنجره چوبی زهوار در رفته اش. خودت هم کار شیفت شب برداشتی. هر چقدر دراین مدت که با تو بودم ، سختی کشیدم به یک طرف ، دیشب هم به یک طرف. تو که دیشب نبودی. من داشتم سکته میکردم. آن قدر برایم از ارواح و داستان مزخرفت گفتی که من دیگر نمیتوانم شب سر راحت زمین بگذارم. البته امیدوارم فکر نکنی جریان دیشب خیالپردازی من بوده است . آخر تو نمیدانی به من دیشب چه گذشت. اولش که آمدهبودم،اتاق پربوی سیگار بود. انگار یکی همین الان داشت در اتاق سیگار میکشید.اهمیتی ندادم. رفتم پردهها را کشیدم که بخوابم . بعد از چند دقیقه متوجه شدم پردهها باز است. گفتم خیالاتی شدم . پردهها را دوباره کشیدم که بخوابم . بعد از چند دقیقه دیدم پردهها باز است. داشتم سکته میکردم. تو خودت را جای من بگذار . من هم تنها در این شهر غریب، نصفه شب چه کار میتوانستم بکنم؟ میفهمی من چه میگویم یا باز خودت را به آن راه می زنی و می گویی چه ایده خوبی برای داستان؟تو هیچ وقت حس و حال مرا درک نمی کنی. فقط به فکر داستان های مزخرفت هستی. بگذریم، تصمیم گرفتم چراغ را خاموش کنم و بگیرم بخوابم. فکر می کنید داستان به همین سادگی خاتمه یافت. نه آقای محترم، بعد از چند دقیقه چراغ روشن شد. باور کن از ته دل جیغ زدم. ولی تو این خرابشده که کسی نیست که صدای آدم را بشنود و به کمک بیاید. تمام بدنم یخ کردهبود. فکرم کار نمیکرد. تنها کاری که کردم ، آهسته به سمت کلید برق رفتم و آن را خاموش کردم. بعد هم به سرعت پریدم توی تخت خواب و زیر پتو خودم را قایم کردم. باور کن تا صبح از ترس خوابم نبرد. حس میکردم غریبه ای در کنارم است. هوا که روشن شد ، تصمیم گرفتم وسایلم را جمع کنم و از اتاق بیرون بیایم. آمدم برگه هایم را بردارم که دیدم روی برگه های سفیدم یکی با خط کمرنگی نوشته: روح سرگردان. نزدیک بود قالب تهی کنم . فقط نفهمیدم دارم جیغ می زنم یا میدوم. از صبح تا حالا تمام بدنم دارد میلرزد. همسایهها میگفتند یک سال این اتاق خالی بوده است. آخر کسی جرائت نمیکرده است ، اینجا ساکن شود. می دانی چرا؟ بگذار برایت بگویم تا بفهمی مرا کجا آوردی. سال پیش، درست همین روزها، یک جوان به همین درخت توت رو به روی پنجره اتاق ، خوش را حلق آویز کرده است . می گویند نامزدش ترکش کردهبود و او هم خودکشی کرده است. حالا روح آن مرد، در این اتاق پرسه میزند تا نامزدش برگردد. می فهمی من چه می گویم یا فکر می کنی خیالاتی شدم. تو احمق، من را همچنین جایی آوردی و تازه شب هم مرا تنها گذاشتی و رفتی.من دیگر نمیتوانم این وضع را تحمل کنم. از زندگی با تو و داستان هایت خسته شدم . اصلا از در و دیوار این شهر خسته شدم. تقصیر خودم بود که درسم تمام شد، برنگشتم. به بهانه نوشتن پایاننامه ، پدر و مادرم را دستبهسر کردم که با تو باشم. الان فهمیدم اشتباه کردم. من مدل زندگی تو را نمیتوانم تحمل کنم. آخر مگر می شود با داستان نویسی و شیفت شب تو چاپخانه کارکردن، زندگی درست کرد؟ نه عزیز دلم، من دیگر خسته شدم. بهتر است تو که دوست داری درباره ارواح داستان بنویسی، در این اتاق تک وتنها بنشینی و داستانت را بنویسی. اما یادت نرود که جایی در کتب قدیمی خواندهام که اگر ارواح را از خواب ابدی بیدار کنی، به نفرین آنها دچار میشوی و تا ابد سرگردان خواهی شد. می دانم الان به این جمله من هم می خندی.
بهتر است من مزاحم خلوت تو و ارواح نشوم. باور کن هنوز دستانم دارد میلرزد. خواهش میکنم دنبالم نیا. تصمیم گرفتم زندگی تازهای را شروع کنم. من امروز صبح با اولین اتوبوس به شهر خودم بر میگردم. بهتر است ما هم برای همیشه همدیگر را فراموش کنیم.